شعر عمر گران

عمر گران

یکی پیر خسیس خودجدالی[1]

همی کَندش یکی گودال و چالی

طلاهایش درون چاله بنهاد

خیال آسوده کرد و دل نمود شاد

همه روز بر سر چاله برفتی

طلاها را نگاه کردی به سختی

دلش آشوب از آنکه دزد بَرَد آن

به ناگه می دوید سویش هراسان

به چاله روز به روز او سرکشی کرد

ز فکر نتوان نمود آن سکّه ها طرد

چو پیر تکرار نمود این کار بیخود

یکی دزدی به دنبالش به ره شد

چو برگشت از سر چاله به منزل

نمود دزد آنچه گیرد پیر به سر گِل

طلاها را ز جا بیرون نمود دزد

به کیسه کرد و با خود برد همی مُزد

چو فردا پیر بیامد بر سر چال

بدیدش چاله خالی و بکرد قال

همی بر پشت دست می زد به حسرت

زمین و آسمان بسته به لعنت

شنیدش عابری حرفهای این مرد

به نزدیکش برفت و گفتگو کرد

بگفتا این غمت از چیست ای پیر؟

کدامین درد تو را بنموده دلگیر؟

بگفتا حاصل عمرم ربودند

تمام دلخوشی هایم زدودند

یکی کیسۀ زر در چاله داشتم

چو دُرّی آن درون خاک گذاشتم

حرامک لقمه ای دزدیده آن را

پریشانم کنون زین درد عُظمی

چو عابر کرد نگاهی عاقلانه

بر آن پیر و به کار جاهلانه

بگفت اکنون ز چه محزونی ای پیر؟

چرا از زندگی سازی خودت سیر؟

گذار یک تکّه سنگ در بین گودال

بپوشان روی آن، با خاک چو آن مال

گمانت باشد آن سنگ هست همان زر

خودت را کن رها زین دردِ بر سر

چو ننمایی تو مصرف آن زر از تنگ[2]

چه فرق دارد طلا داری تو یا سنگ؟

چه گویی استوار زین شعر به مردم؟

چه در سر داری از این راه ناگُم[3]

همی گویم به مردم این ز حسرت

تمام عمر خود بنموده غفلت

که مردم قدر عمر خود بدانید

به هر دم خود به سوی حق رسانید

اگر باشد بنا نابندگی ها

چه باشد حاصل این عمر طولا؟[4]

همان بِه که رویم زین عالَم پست

نشاید که به آن مستانه دل بست

اگر که قدر این گوهر ندانیم

چه بُرنا یا که پیر بر حق شتابیم 

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] - به این معنی که با خودش درگیر است و استرس درونی دارد.

[2] - تنگ نظری و خساست

[3] - به معنای راه آشنا که قبلاً پیموده شده است.

[4] - اختصار از طولانی

شعر زبان سرخ

زبان سرخ

به نزد دوستی رفتم، بدیدم حال او نازار[1]

زبان بر شکوه کردش باز، همی نالید ز خود بسیار

گله‌ مند از زبان خویش، از آن رُک گویی بیجا

سرش را در گریبان کرد و با خود می نمود گفتار

سر سبزم دهی بر باد، تو ای سرخ روی بی افسار

چه رازهای مگو گفتی، چه از خویش و چه از اغیار

نبودی یک دمی آرام، نگشتی یک دمی ساکت

به هر دم فتنه ها کردی، نمودی بر ملا اسرار

به نرمی گر بگردی تو، شود مار از کنام[2] بیرون

ولی تلخی نمودی و به هر دم با همه پیکار

چه دشمن ها بَرَم سازی، کنی با جمله ها بازی

رها کن این طریقت را، مکن بر این طریق اصرار

گناه من چه باشد ای زبان تند و تلخ و تیز؟

که مردم را برنجانی، کِشند «آه» بر تن تبدار

دل پاکم ز تو در رنج، نگویی هر چه او خواهد

بسوزانی دل خود را، بدین سان دل مده آزار

چه سرها داده ای بر باد، چه آشوبها به پا کردی

زبان، ای تیغ بُرّنده، زبان ای عقرب جرّار

گهی تهمت زنی و گه، قضاوت می کنی مردم

گهی غیبت کنی از خلق، به سانِ خوردن مُردار

گنه را هرچه کردم من، دلیلش این زبانم بود

خداوندا ببخش بر من، بر این رسوای بی مقدار

به خود آی استوار آن دم، که نالانی ز گفتارت

نما توبه به سوی حق، هم از گفتار و هم کردار

به پاکی و به ذکر حق، بگرد و خودنمایی کن

به هر دم بر لبت باشد، وَ جَعَلنا مَعَ الاَبرار

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] - نزار، خراب.

[2] - آشیانه

شعر توبۀ نبّاش کفن دزد

بعد از شعر گوهرشاد، شعر توبۀ نبّاش کفن دزد، بغض دیگر استوار است. آیا می شود آن خدایی که بهلول نبّاش کفن دزد را بخشید، این استوار را ببخشد؟

توبۀ نبّاش کفن دزد

روزی پیغمبر درون مسجدی بنشسته بود

حلقه‌ای از جمع یاران دور ایشان بسته بود

چون که وارد شد معاذبن جبل[1] بر آن رسول

گفت جوانی اشک‌ریزان در برون است و خَجول[2]

رو ندارد نزدتان گردد شرفیاب حضور

امر کرد حضرت که او را آورد، باشد صبور

از صحابه خواست رسول تا دور او را ترک کنند

بلکه او باشد معذّب، حال او را درک کنند

چون معاذ آورد جوان را نزد پیغمبر به شرم

گریه‌ها می‌کرد جوان، از سینه می‌زد آه گرم

گفت به او حضرت که مشکل را چه باشد ای جوان؟

گفت زبان از گفتن بار گنه هست ناتوان

گفت به او حضرت، گنه هر قدر که هست بیش و بزرگ

لیک خداوند رحیم آمرزد آن، هر قدر سِتُرگ[3]

گفت ز کوه‌ها هست گناه من بزرگ‌تر ای نبی

گفت خدا بخشد گنه را با دعایی در شبی

گفت که نابخشودنی هست این گنه، عذرم بدار

گفت چه باشد آن گنه؟ بر من بگو ای شرمسار

گفت که هفت سال است کفن دزدم ز مِیّت‌های شهر

کار و بار من همین دزدی بود، زین عصر و دهر[4]

یک دمی گشتم خبردار دختری را مُرده است

اهل و فامیلش جسد را بهر تدفین برده است

قبر او کردم نشان و شب برفتم سوی آن

قبر او بشکافته و دیدم تن بی‌روح و جان

چون کفن را من درآوردم و عریان شد بدن

وسوسه گشتم به شهوت، بر تن عریان زن

زآن کمال و حُسن و زیبایی که چشمانم بدید

حُقّۀ ابلیس و تحریکش مرا در دام کشید

عِفّتش را لکّه‌دار کردم، نمودم من زنا

بی‌کفن او را به گور انداخته، گشتم رها

چون‌که دور گشتم به چندین گام از آن صحنه به صبر

ناگهان آمد صدایی از زن میّت و قبر

گفت: که اُف بر تو مرا این‌گون میان مردگان

لخت و عریان و جُنُب تنها رها کردی عیان

چون‌که فردا هر که من بیند، بگردم روسیاه

روز محشر نزد یزدان من دهم بر این گواه

گر که فردای قیامت سر رسد، ای بی‌حیا

گو چه پاسخ می‌دهی بر من از این فسق و خطا؟

آمدم بر خود، چو بشنیدم ز میّت آن صدا

نادمم، هستم پشیمان، روسیاه نزد خدا

ناگهان پیغمبر از دنیای خشم بر او بگفت

دور شو ای فاسق پست، زآن‌که ابلیسی تو جفت

بیم آن دارم یکی آتش هم اینک سرزند

دامن ما را بگیرد، بر تن و پیکر زند

چون جوان گشت ناامید از رحمت پیغمبرش

لعن بکرد ابلیس را، از آن‌چه آورد بر سرش

لاجرم بر سر در منزل برفت با قلب خُرد

مختصر نانی و آبی را به‌همراهش ببُرد

کهنه دلقی[5] بر تنش کرد و یکی کیسه به دوش

نی غذایی سیر بخورد و نی که آبی سیر به نوش

طوق زنجیری به دست و گردن و پایش ببست

ضجّه می‌زد، ناله می‌کرد، رو به یزدان هر دو دست

آن تنِ خسته و نالان می کشید بر ریگ داغ

منتظر بر عفو ایزد تا که گیرند زاو سراغ

روز و شب در آن تزرّع یاد یزدان می‌نمود

تا که عُقبت نور حق بر درگهش راهی گشود

چون‌که آمرزیده گشت از سوی یزدان رحیم

بر پیامبر وحی شد، آیه به قرآن کریم[6]

زآن‌که احمد آیه را بشنید و مفهومش بدید

از برای جستجوی آن جوان از جا پرید

جز معاذ را هیچ کسی از حال وی آگه نبود

همره احمد بشد، او را بیافت حین سجود

گریه‌ها می‌کرد جوان و ضجّه‌ها می‌زد هنوز

ناله‌ها بر درگه یزدان بداشت با آه و سوز

چون‌که نزد آن جوان حضرت برفت از روی مِهر

دست او بگرفت به گرمی، بوسه زد بر روی چِهر[7]

گفت که مژده ای جوان، ایزد ببخشیده است تو را

پاک نمودی آن گنه، با توبه و ذکر و دعا

باز نمود آن قفل و زنجیر از تن و از پای او

گَرد ز چِهر بنشاند و پاک کرد از رخش اشک‌های او

دست او بگرفت، سرش بر سینۀ خود می‌فشرد

آن جوان بر مِهر پیغمبر سر و جان می‌سپرد

رو به سوی مردمان کرد و بفرمود این کلام

همچنان بهلول نبّاش توبه‌گر باشید بنام

اشک در چشمان من حلقه ببست چون این شنید

در عجب هستم از این مهربانی ربّ مجید

به کلام‌الله حق، در عجبم از کردگار

زان چگونه او ببخشید آن جوان نابکار

استوارا بر خودت بنگر، بر آن حال خراب

یادت آید آن همه غفلت و عمری ناثواب

عمری راه نادرستی را برفتی از غرور

مُشتَبه گشتی بر آن ایمان ناکافی و کور

روسیاه و شرمسار از آن گنهکاری خویش

آمدم بر درگه یزدان، پشیمانم ز پیش

بارالها کی شود بر این خطارکار از حرم

مرحمت بنموده و عفوش نمایی از کرم؟

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار


[1] - از صحابۀ پیغمبر

[2] - خجالت زده و شرمسار

[3] - بزرگ

[4] - زمانه، روزگار

[5] - پیراهن

[6] - آیه 135 سوره آل عمران

[7] - اختصار از چهره، صورت

شعر بغض گنجشک

بغض گنجشک

مات و مبهوت و پریشان بر درخت بنشسته بود

خیره بر شاخه نگاه می کرد، زبانش بسته بود

در عجب بود زان بلایی که بیامد بر سرش

خسته بود از این زمانه، غم نشست بر پیکرش

دم نمی زد، ساکت و غمگین نگاهش بر درخت

غصّه ها در دل نهان داشت، زان همه خُسران[1] سخت

زآنکه روزها ساکت و خاموش بگشت زان درد پیش

با خدای خود نداشت هیچ صحبتی از کم و بیش

چون سراغش را گرفتند آن ملائک از خدا

گفت که می آید، نباشد قلب او از من جدا

جمله چشمان ملائک خیره بر لب های او

لیک که گنجشک لب فرو بست و نکردش گفتگو

دیگرش یزدان به پیش آمد، سخن اینگونه گفت

درد خود با من بگو، حرف تو را خواهم شنفت

گفت به او گنجشک یکی آشیان کوچک داشتم

لانه ام را کاشیانی بهر خود انگاشتم

زین جهان با این بزرگی جای که تنگ می نمود؟

از چه آن از من ستاندی؟ چونکه ایمانم رُبود

از چه طوفانی بیامد لانه ام در هم شکست؟

ناگهان بغضش گرفت، راه گلویش را ببست

چون ملائک هم غمین گشتند و سرها را به خَم

یک سکوت انداخت طنین در عرش حق، زان بغض و غم

پاسخش را داد که ما بر باد بگفتیم آیدش

چونکه ماری را بدیدم سمت تو می آیدش

زآنکه باد واژگون نمود آن لانۀ آرام تو

پر گشودی و بشد ناکام مار از کام[2] تو

بس مصائب را ز تو راندم ز رحمانی خویش

حیف و صد حیف که ندانی، دل ز من کردی به ریش[3]

مانده بود گنجشک در آن مهربانی یزدان خود

ناگهان بغضش فرو ریخت و همی نالان بشد

ای خدایا درگذر از این همه بی خبری

آگهی بر سِرّ عالم، آدم و جنّ و پری

ما چه دانیم در پس پرده چه ها تو دیده ای

حرف و درد جملۀ دل های خلق بشنیده ای

استوارا با چه رویی رو به سوی حق کنی؟

زان همه ظلمی که بر مهربانی او می کنی

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] - خسارت

[2] - خواست، مراد

[3] - دل به ریش کردن به معنای ناراحت شدن

شعر بهشت بهلول

بهشت بهلول

هر زمانی که دل بهلول ز خلق بگرفته شد

در کنار رود آبی می نشست با حال خود

زآن طراوت که بدید از پاکی و صافی آب

دل سبک می کرد ز غم، خوش می نمود حال خراب

همچنان سِیران[1] عمر، سیران آب می کرد نظر

یا که چون طفلان معصومِ ز عالم بی خبر

می شدش مشغول گِل بازی در آن ساحل رود

فارغ از این هستی و آن صلح و دوستی یا عنود

روزی او مشغول گِل بازی شدش نزدیک پل

در خیال خود بساخت قصری چنان با باغ گل

ساقه های گل نهاد در بستر آن بیش[2] و باغ

تا که باشند ماه و خورشید بر سر آن باغ چراغ

ناگهان بهلول ز پشت سر یکی نجوا شنید

چونکه برگشت همسر هارون به چشم خود بدید

گفت به او بانو زبیده این چه باشد سازه ای؟

پاسخش را داد که این باشد بهشت تازه ای

چونکه خاتون بودش آگه از مزاج شوخ او

گفت که این باغ و بهشت آیا فروشد وی بِدو

گفت که گر هستی خریدار می فروشم این بهشت

گفت که قیمت را بگو آن خاتون زیبا سرشت

گفت که صد دینار فروشم، قیمتش باشد همین

پول آن بانو بداد و خم نکرد ابرو به چین[3]

گفت بهلول بهر تو باشد بهشتم، این ستان

می دهم بعداً قباله یا سند من بهر آن

بر لب بانو نشست لبخند ز صِدقِ صاف[4] او

در ره برگشت به شهر با آن کنیز کرد گفتگو

چون گرفت آن سکّه ها را، سر به روی شهر نهاد

در مسیر بر هر فقیری سکّه ای هدیه بداد

زآنکه کلّ سکّه ها را هدیه داد بر مُفلسین[5]

راهی منزل بشد، آن شیخ باهوش امین

در همان شب هم بدید خاتون یکی خواب عجیب

وارد باغی بگشت، زیبا و پربار و غریب

قصرها زیبا و تزئین گشته با دُرّ و گُهَر

عطر گل های عجیب پیچیده در آن دشت زر

زیر هر چتر درخت چندین کنیز ایستاده اند

چهره ها زیبا و حوری، سر به زیر افتاده اند

زان میان دادش یکی از آن کنیزان خَدوم[6]

بر زبیده برگه ای از زر ناب با مُهر و موم

گفت که این هست آن قباله زآن بهشت پر امید

آنکه امروزت بداد بهلول بر آن جنّت نوید

تا که صبح شد، خواب خود تعریف نمود بر شوی خویش

زان بهشتی که فروخت بهلول به او با زَر ز پیش

چون که هارون آن شنید، گفت آورید بهلول را 

تا که آگه گردد او از چند و چون ماجرا

چونکه بهلول نزد هارون الرشید آمد به جبر

مهربانی ها بکرد هارون، خوش آمدها به صبر

باری[7] صد سکه نهاد از زرّ ناب در کیسه ای

داد به بهلول و بگفت آنچه به خاتون داده ای

بر من اینک تو بده یک باغ زیبا در بهشت

همچو بانو من بگردم صاحب این سرنوشت

پس زدش آن سکّه ها بهلول به هارون و بگفت

من به تو نفروشم، هارون چونکه این را زاو شنفت

گشت ز وی ناراحت و گفت گر که خواهی مال بیش

گو به من تا آن کنم تقدیم تو از مال خویش

در جواب بهلول بگفت گر تو هزار دینار دهی

باز به تو نفروشم، آن بِه خود از این افکار رهی

زآنکه علّت را بپرسید، در جواب اینگون شنید

آن بهشت را او ندیده از منِ بهلول خرید

نی که تو اکنون بدانی و بخواهی آن خری[8]

من به تو نفروشم آن، چون نیستی آن مشتری

جمله هستیم مشتری بر آن بهشت ناب و پاک

لیک خدای ما بخواهد عارف عاشق مَآب[9] 

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] - در اینجا به معنای گذران

[2] - اختصار از بیشه

[3] - خم نکرد ابرو به چین استعاره از اینکه ناراحت نشد و خم به ابرو نیاورد

[4] - صدق صاف به معنای دل پاک و صداقت گفتار و رفتار

[5] - فقرا

[6] - خدمتگزار

[7] - در اینجا به معنای به هر حال

[8] - اختصار از بخری

[9] - در عاشق مآب در اینجا به معنای عاشق پیشه

شعر دوستی و معرفت

دوستی و معرفت

نقل کنم یک داستان از شاه تُرک صفوی

تا که از دریایی فضل و معرفت آگه شوی

چونکه شاه عبّاس و میرداماد و جمع ملزمان

در کنار شیخ بهائی و جمیع همرهان

در ره مشهد به سوی اصفهان افتاده راه

ملزمان و چاکران پشت سرِ عبّاس شاه

شیخ بهائی را نبود یک جُثّۀ چاق و درشت

لیک از آن سو اسب او می رفت جلو، شیخ را پشت

چونکه میرداماد کمی سنگینی اندام بداشت

اسب او از وزن وی، آن چُستی لازم نداشت

فکر شاهی بود که آن مردان نیک روزگار

خوش به یکدیگر ندارند و نباشند دوست و یار

یا که هر یک بر فیوضات خودش نازد و بس

عالم و دانا خودش باشد، نباشد هیچ و کس

شاه خواست تا آن دو مرد نیک را آزمون کند

تا که آن فکری که در سر داشت ز سر بیرون کند

کم کَمَک شیخ بهائی را بشد نزدیک و گفت

از چه میرداماد عقب مانده، شما را نیست جُفت؟

گویی او کاِهل[1] بُود در راندن آن اسب پیر

یا که بی عُرضه بُود که اسب نمود او را اسیر

شیخ بهائی گفت که نی، تقصیر آنها نیست چنین

علت کار را در آن دریا و کوه علم ببین

اسب بیچاره ندارد طاقت آن حجم علم

حال تو شاها، بر نقیص[2] و ضعف اسب کن صبر و حلم[3]

پاسخ شیخ بهایی تیر شاه را زد به سنگ

زین سبب نزدیک میرداماد بشد، شاه با دَوَنگ[4]

ساعتی دیگر به میرداماد بگفت آن حرف خویش

از چه این شیخ بهایی می رود این سان به پیش؟

در عجب هستم از این بی ادبی از سوی او

از چه رو می تازد بر اسبش چنین بی چشم و رو؟

چونکه میرداماد کمی رنجیده شد از حرف شاه

لیک به آن پوسیده بند هرگز نیفتادش به چاه

در جواب شاه بگفت این گونه نیست ای شاه و دوست

کوهی از علم و کمال و معرفت در نزد اوست

اسب شیخ زان سان که وی بر او سواری می کند

سر زپا نشناخته، اینگون بیقراری می کند

زآنکه پاسخ را ز هر دو آنچنان زیبا شنید

احترام و ارتباط این دو دوست محکم بدید

شکر یزدان را نمود از برکت این عالمان

مفتخر باشد به آنان آن شَه[5] و ایرانمان

حال بُود روی کلامم با جمیع مردمان

معرفت دُرّ گرانیست، به دور از ناکسان

در ره دوستی همیشه معرفت را پیشه کن

آبرویش حفظ کن، در این طریق اندیشه کن

آن سَر و سِرّی که از دوست و رفیق در نزد توست

فاش مکن بر دیگری، باش بر حذر زین نادرست

پشت به پشت دوستان و جمع یاران باش رفیق

قدر دوستی را بدان، حلقه بگرد دور عقیق[6]

استوار بر خود ببال از این همه یاران خویش

نارفیقان را رها کن، دل مساز زآنان به ریش[7]

من بگردم در پی آن یار و دوست بی مثال

هم به هوشیاریست یارم، هم که رؤیا، هم خیال

سِرّ دل را با تو گویم، ای خدای متعال

چاره را از تو بجویم، آگهی بر فکر و حال

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] - تنبل

[2] - ضعف، ناتوانی، نقصان

[3] - بردباری، شکیبایی

[4] - کَلَک، حقّه بازی

[5] - اختصار از شاه

[6] - کنایه از چون حلقه بر نگین، محافظ دوستی باش

[7] - آزرده، رنجیده، ناراحت

شعر گوهرشاد

شعر گوهرشاد اوج بغض استوار است. این شعر در نوروز سال 99 نوشته شده است. ای خوشا برحال آن کارگری (شیخ محمد صادق همدانی) که عشق بانو گوهرشاد او را با عشق خدایش آشنا کرد. آیا شود این استوار...

گوهرشاد

چونکه شاهرخ[1] شاه تسلّط یافت بر خاورزمین

همچو تیمور او نداشت آن نفرت و آن ظلم و کین

جمله بر آبادی این آب و خاک همّت گماشت

آنچنان که رسم و تاریخ نام او بر نیک نگاشت

همسر شاهرخ بنام، بانو گوهرشاد وزین[2]

همچو نامش گوهری بر خاک این ایران زمین

مثل همسر او بداشت یک طینت پاک و تیار[3]

پشت به پشت و دل به دل، او را بشد حامی و یار

آرزویش بود که سازد مسجدَین[4] حین حیات

یک بسازد مشهد و آن دیگری هم در هرات

زآن ارادت که بداشت بر حضرت موسی­ الرضا

در کنار بارگهش مسجد مشهد کرد بنا

تا بماند یادگار از او در آن شهر و دیار

هم که خیر دنیوی، هم ترس عُقبایش[5] ز نار[6]

داشت یکی قانون برای جمله معماران کار

بی وضو هرگز مسازند آن بنای یادگار

تا که هر خشتی از آن مسجد دهد بوی خدا

هر که بوسه زد به دیوارش شود از خود رها

از برای آنکه دائم در وضو باشند به کار

یا که بر احشام نگردند موقع کارها سوار

هم به کارگر، هم به بنّا، هم به معمار بنا

مزد و پاداش دوچندان و فراوان کرد عطا

گفت که آن احشام باربر را نهیب و چوب مزن

آب و یونجه در مسیر بگذار و راه را آب بزن

بارشان را کم بگیرید و رها سازیدشان

نی کشید افسار محکم، نی زنید بر پشتشان

دائماً ذکر خدا گویید، سخن از دین کنید

نشنوم یا که مبادا بر کسی توهین کنید

تا مبادا ذرّه ­ای ظلم و جفا گردد روا

تا که آن مسجد شود آینۀ یزدان نما

از سر شوقش برای ساخت آن بیت خدا

گاه و بی گاه سرکشی می کرد بر آن ساز و بنا

چون که بانو گاه گاه بر ساخت و سازها سرکشید

زآن سبب کارگران جمله به چشم خود بدید

داشت بانو یک نقاب و بُرقَعی[7]بر چهره­ اش

چهره را می­ کرد خفا با آن نقاب و برقعش

در یکی از سرکشی­ ها بادی بر برقع وزید

رفت به بالا برقع و یک کارگر جِلوَش بدید

چون که چشم کارگر بر چهرۀ بانو فتاد

دید جمال و حُسن و زیبایی، عنان از کف بداد

جلوۀ بانو پریروی و دو چشمانش غزال

کارگر عاشق شد و رفت از سر او هوش و حال

دم به دم در هر نظر آن حُسنت و جلوه به یاد

می­ نمود و آهی از دل می ­کشید، ای داد و داد

عشق بانو برده بود از آن جوان طاقت و هوش

نِی نصیحت می­ شنید، نِی حرف دوستان را به گوش

این رهی که آن جوان در عشق بانو پیشه کرد

رنگ ز رخ از دست بداد و جلوه اش گردید زرد

آنچنان حالش نزار که رخ به بیماری نهاد

دم به دم ناله بکرد و گریه و افغان و داد

غیبت آن کارگر بر چشم بانو شد پدید

پرس و جو بنمود ز حالش، چونکه احوالش شنید

بهر دیدار و عیادت از جوان کارگر

راهی آن خانه شد، بی ادّعا، امّا، اگر

چون که دیدارش نمود و وضع و احوالش بدید

بر جوان بنمود دعا، بر او بداد نور امید

زآنکه بانو را بدید، حال جوان بدتر بگشت

همچو او را کس ندید، در آن دیار و شهر و دشت

ضجّه ها و گریه ها و ناله های این جوان

آنچنان سوزی بداشت که داده بود از کف عنان

حال وی بر گونه ای گردید پریشان و خراب

مادرش بهر شفا سوی طبیب بنمود شتاب

چون طبیب آمد به بالین جوان حالش بدید

زآن جوان حالی نزار دید و کمی هذیان[8] شنید

گفت طبیب توبه زعشق راه علاج او بود

زین سبب حالش دگرگون گردد و ایمن شود

زآنکه مادر را نبود علمی از آن عشق پسر

مانده بودش در عجب، خاک کجا گیرد به سر؟

مادر آشفته حال پرسید ز پورش ماجرا

گفت به او فرزند تمام ماجرا تا انتها

چشم استیصال[9] مادر مانده بر پور مریض

از چه عشقی آتشین او را نمود آن سان حضیض[10]؟

یک نگاه بر خود بکرد و زندگی ساده اش

یک نظر بر پور نالانِ ز پا افتاده اش

ناگهان بر خود بیامد چاره را بانو شناخت

زین سبب چادر به سر کرد و به سوی او بتاخت

مادرش نزد گوهرشاد وزین رفت بی ­اِبا[11]

تا مگر بهر جوانش چاره یابد یا دَوا[12]

گفت به او آنچه ز پورش دیده و بشنیده بود

نقل آن عشقی که هوش از سر وی بِربوده بود

چون شنید بانو غم و حزن جوان کارگر

گفت چرا از حال او ما را نمودید بی­ خبر؟

این نباشد رسم ما عاشق کشی و این مرام

گر که او عاشق بُود؛ معشوقه اش هستم به نام

حاضرم بر عشق او لبیک بگویم بی حرام

تا که درد عاشقی او شود زین سان تمام

لیک دو شرط دارم برای آنکه گردم من زنش

آن دو را باید اجابت تا بگردم همسرش

اولین شرطم بود تعیین مهریه ز من

شرط دوّم هم طلاق گیرم من از شاه وطن

گو به او مهریۀ خود را ستانم در نخست

در همان مسجد شود مهریۀ من را بجُست

مهر من باشد که او چهل روز و شب در مسجدی

مُعتکِف گردد و باشد عابدی و زاهدی

بعد از آن چهل شب یکی بر من بگوید حال او

تا ببینم حاصل این اعتکاف و قال او

بعد از آن باید طلاق گیرم ز شوی شاه خویش

تا توانم بهر وصلت نزد او آیم به پیش

مادر آن کارگر پیغام بانو را رساند

بر پسر، تا که شنید جست و زجا خود را رهاند

گفت که چهل شب چیست؟ من چهل سال عبادت می­ کنم

گر بدانم عاقبت او را زیارت می­ کنم

چون که شوق وصلت بانو جوان را در گرفت

شد به مسجد، او عبادت را ز عشق از سرگرفت

روز و شب در آن عبادت شد جوان کارگر

دیگرش فکری به سر نَنمود، نبودش بار و بر

ده شب اوّل فقط فکر گوهرشاد را نمود

ذکر بانو را فقط بر لب بداشت حین سجود

ده شب دوّم و سوّم، هم که بانو هم خدا

ده شب آخر فقط ذکر خدا را کرد ادا

چهل شب و چهل روز در آن حالت به سجده یا دعا

از خدا بشنید جواب، خوش آمدی بندۀ ما

نی نوایی می شنید و نی گوهرشادی بدید

نی به او فکری بکرد و آهی از دل می کشید

نی دگر یادی از آن عشق جگرسوزش بکرد

عشق بانو هم زدل هم فکر خود بنموده طرد

عشقی در دل اینَکش زنده بشد از آن دعا

تا که آن عشق زمینی از دلش گردید جدا

در دلش نوری دگر از نور حق تابیده شد

شور دیگر در سرش افتاد؛ حقیقت دیده شد

فکر بانو را کنون در سر نداشت زان عشق خام

روح و جان آزاد بگردید و دلش گردیده رام

بعد چهل شب قاصد بانو برفت نزد جوان

گفت که آماده است کنون بانو بر آن خط و نشان

لیک جوان دادش جواب: «نِی، نزد بانو رو تو مرد

گو که من از کرده­ ام هستم پشیمان، سردِ سرد

من یکی معشوق دیگر بهر خود دارم دگر

دیگرش نتوان که عشق دیگری را بُرد به سر

عشق یزدان عشق بانو را کنار زد از سرم

عاشق یزدان بگشتم، صاحب دین و حرم»

پس بکرد شکر از گوهرشاد چون خدا بر او شناخت

عشق بانو فانی و عُقبای او با هم بساخت

آن جوانی که چنین بر نور حق لایق بُود

شیخ صادق، همدانی نام آن عاشق بُود

از فیوض عشق بر یزدان و دلپاکی خود

در همان مسجد، امامِ جمعه و واعظ بشد

ای خوشا بر حال آن کارگر و آن وصف و حال

کِی شود حالش به دست آرم؟ رها گردم ز قال

کی شود عشقی به یزدان در دلم رویش کند؟

کی شود روحم به سوی نور حق پویش کند؟

کی شود دل را از آن عشق قدیم و آتشین؟

رهنمون گردم به سوی عشق بر یزدان و دین

کی شود خود را رها سازم از این عالم خاک؟

سوی یزدان پر زنم از برکت این عشق پاک

کِی شود این استوار بر درگه یزدان رود؟

عشق آن سادات دارد، او گوهرشادش شود

ابوالفضل سرلک، متخلّص به استوار


[1] -شاهرخ فرزند تیمور لنگ بود که بعد از مرگ تیمور، بر مشرق ایران پادشاهی کرد.

[2] - نجیب و باوقار

[3] - به معنای درست و صحیح و سالم

­[4] - دو مسجد

[5] - آخر و عاقبت و آخرت

[6] - آتش

[7] - روبند. پارچه­ای معمولاً سفید رنگ که زنان مسلمان و محجّبه و چادری بر روی صورت خود می­انداختند که صورت خود را از نامحرم بپوشانند.

[8] - یاوه. حرف چرند که بیمار در حالت بیماری بر زبان می­آورد.

[9] - درماندگی، بیچاره بودن

[10] - به معنای جای پست و پایین. در اینجا به معنای خوار و ذلیل شدن در راه آن عشق می­باشد.

[11] - بدون ترس. بی واهمه

[12] - دارو

شعر ای شیعیان جا مانده ام

ای شیعیان جا مانده ام

زان جمع زُوّار حسین، زان مسلمین عالَمِین

زان عاشق پر شور و شِین، ای شیعیان جا مانده ام

زان عازمان کربلا، زان راهیان نینوا

زان زائر خون خدا، ای شیعیان جا مانده ام

زان هندی پاک و غریب، زان ارمنی لارقیب

زان اهل سنّت نجیب، ای شیعیان جا مانده ام

زان پیر رنجور فقیر، زان مادر خسته و پیر

زان طفل بی پای صغیر، ای شیعیان جا مانده ام

زان خادمین موکَبِین، زان ضابطین حرمِین

زان زائرین اربعِین، ای شیعیان جا مانده ام

زان مردم مهمان نواز، زان عارفان سر به راز

زان مُهر، سجّاده، نماز، ای شیعیان جا مانده ام

زان کور افلیج علیل، زان بسته بر صندوق دخیل

زان عشق مولایم قتیل، ای شیعیان جا مانده ام

ترسم نباشد فرصتی، دیگر نباشد همّتی

غافل شوم از رحمتی، ای شیعیان جا مانده ام

ترسم دگر دیرم شود، پایم زمین گیرم شود

عمرم رود، پیرم شود، ای شیعیان جامانده ام

آقا بشو تو شافی ام، عشق تو مولا کافی ام

از نور تو من وافی ام، ای شیعیان جا مانده ام

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر بصیرت

بصیرت

دانی که چیست بصیرت؟ تشخیص مکر و حیلت

فریاد و خواست ملّت، آزاد خاک ایران

دشمنِ با بِلاهت، در فکر مکر و ضربت

پاسخ به این حماقت، ، آزاد خاک ایران

ننگ است به ما اسارت، گوییم با بلاغت

آرمان و حقّ امّت، آزاد خاک ایران

تن ندهیم به خفّت، دشمن کِشیم به ذلّت

مُشتها گِره ز قدرت، آزاد خاک ایران

ننگ است به ما خیانت، جنگیم با رشادت

فخر است به ما شهادت، آزاد خاک ایران

این است یک حقیقت، پیمان و عهدِ وحدت

شیعه و اهل سُنّت، آزاد خاک ایران

ما پیرو ولایت، ایشان کنیم حمایت

ما را کند هدایت، آزاد خاک ایران

بر پای این عبادت، هستیم با سماجت

گوییم با صراحت، آزاد خاک ایران

این است ز ما سیاست، عیناً به ما دیانت

اهداف این کیاست، آزاد خاک ایران

داریم تلاش و زحمت، ما مفتخر به خدمت

راسخ بر این طریقت، آزاد خاک ایران

بهر دفاع ز خاکت، بستیم کمر به همّت

سازیم تو را به سرعت، آزاد خاک ایران

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر یاد خدا

یاد خدا

در بلادی پادشاهی ظالم و مردم­‌فریب

می ­نمودش سلطنت بر مردمی پاک و نجیب

مرد نجّاری بداشت یک همسر زیبا و پاک

هیچ کسی هرگز ندید از او گنه زآن آب و خاک

پادشاه بوالهوس، همسر بداشت از هشت و هفت

هر دَمَش بر یک زنی چشمش به ناپاکی برفت

از قضا در یک گذر چشمش زن نجّار بدید

از پی بوالهوسی ناگه دلش سویش رمید

گفت به خود «هرگونه هست باید به دست آرم من او

یا به زاری، یا به زیور یا به زور و گفتگو»

از برای دسترسی بر آن زن و بر آن جمال

وی بساخت پاپوش برای شوهر آشفته حال

بر علیهش آن­‌چنان مدرک بساخت شاه از عنود

تا چنین انگاشت که نجّار از رهش خارج نمود

شاه بداد دستور که نجّار را به دربارش بَرَند

حکم او را داده و سر از گریبانش بُرَند

چون­که نجّار باخبر شد زین طریق و زین فریب

از پس درماندگی بر روزگار می‌­زد نهیب

همسرش با قوّت قلبی نمایان از خدا

گفت به نجّار «کن توکّل بر خدا، گردی رها»

روز بعد درباریان بر خانۀ نجّار شدند

فکر نجّار بود چنین که آمدند او را بَرَند

چون­که بگشاد درب منزل، عمر خویش دانست تباه

خود نمود تسلیم آن درباریان، چه بی­‌گناه

ناگهان درباریان گفتند به نجّار حزین

دوش شاه مملکت مُرد و بساز تابوت کین

همسر نجّار بگفت: «این ­گونه است لطف خدا

در مصائب بنده ­اش را او نمی ­سازد رها»

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر عزای امام حسین

عزای امام حسین (ع)

زمین و آسمان آتش فروزند

ز شرم از روی آقایم بسوزند

بسوزد سینه­ ام زین درد عظمی

به عاشوراست زمین محشر کبری

عجب شور و عجب غوغاست در این دم

که اشک ­ها جاریست چون آب زمزم

همه عالم عزادار حسین است

دل شیعه ز غم در شور و شِین است

به چشمان سیل اشک دارند ازین غم

که دل سوزد از این اندوه و ماتم

خداوندا دلم طاقت ندارد

از این ماتم ز چشمم خون ببارد

دل سنگ آب شود زین درد و اندوه

نه دریا طاقتش، نه صخره و کوه

کجای دل نَهَم این بار غم را

اسارت رفتن عترت مولی

به که گویم غم اصغر نوزاد؟

به که گویم غم عباس شیرزاد؟

به که گویم غم قاسم داماد؟

به که گویم غم اکبر ناشاد؟

به که گویم غم عبدالهش را؟

غم و سوز رقیّه کودکش را

چه خون دل بخورد زینب ز مردم

چه سیلی­ ها بخورد بانو از آن قوم

چه سان سازش کنم با این مصیبت؟

که گفت هیهات ها آقا ز ذلّت

سلام الله علیک یابن پیمبر

بشو شافی ما در روز محشر

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر گرگ و روباه

گرگ و روباه

عاقلی را گفتمش:«گرگی کنم یا روبهی؟!

یا که چونان ابلهان باشم الاغ فربهی؟!»

چون تحیّر یافت از این نطق و کلام بی شروع

او بگفت:«یاللعجب، توهین بود یا به بهی؟!

از چه رو اینگون سؤالم کردی ای یار شفیق؟!»

گفتمش:«از بس بدیدم بالغان ابلهی!»

چون شنید این را رفیق، قدری درون خود برفت

اندکی اندیشه کرد و ناگهان زد قه قهی

گفت:«که ای اندیشه گر، تمثیل بس جالب زدی

حرف هر دل را زدی با یک کلام کوتهی

جمعی از مردم به سان روبه پر حیلتند

جلوه ای از خود بسازند در میان، چونان مَهی[1]

 لیک خدا داند که این قوم خبیث حیله گر

دم به دم حقّه زنند بر این جماعت گَه گَهی

زآن طرف یک قوم نیز چون گرگ چنگ از رو زنند

پشت و رو آنان ندارند، از دورویی ها تُهی

چون که مردم این ندانند، گول ظاهر می خورند

روبهان حرمت گذارند تا رسانند بر شَهی[2]

آن که گرگی پیشه کرد و حرف حق را رو بزد

جمله او را طرد کنند، بهرش نباشد جَیگهی[3]

اینچنین است که دورنگی و دورویی پَروَرد

در میان مردمان رندی کُند فرماندهی[4]

استوارا غم مخور از این مرام آدمی

بهتر است این خَلق را بر حال خود تو وانهی»

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] -به مانند ماه، یک جلوۀ زیبا از خود می سازند.

[2] -پادشاهی

[3] -اختصار جایگاهی

[4] -بدین معنی که همان گونه که در یک ارگان نظامی یکی فرمانده حرف اول و آخر را می زند، در جامعه ما نیز مرام رندی و دورویی حرف اول را می زند و مردم ما از این رفتار متأسفانه ناخواسته استقبال می کنند.

شعر مگس و زنبور عسل

مگس و زنبور عسل

مگسی گفت به زنبور عسل:«کای بی خِرَد

از چه رو بهر غذا رنج فراوان می بری؟!

یا چرا هر دم به یک راهی شوی از بهر شهد؟!

یا چرا بهر عسل سختی دوران می خری؟!

یا نمی بینی مرا که قوت بی زحمت خورم؟!

اندکی پر می زنم، وانگه نشینم بر سری

قوت خود را من بیابم در همه جا و مکان

نیست نیاز زحمت کشیدن، عشق بُوَد تن پروری»

گفت به او زنبور:«که ای منفور هر خَلق و بشر

این قیاس از چه کنی، خود را و من، گویا خری؟!

من پی پاکی گل اینجا و آنجا می روم

بهر ذرّه ای ز شهد بسیاز زنم بال و پری

نی که چون تو در پی گندی و ناپاکی روم

بو کشم بر هر کثیفی، لاشه ای، بر پیکری

لاجرم هر کس پی پاکی و زیبایی رود

رنج او افزون شود، امّا دهد بار و بری

گفتمش من این مثال از بهر برخی مردمان

که به مانند مگس هر دم کنند هوچی گری

جمله می گردند پی ایراد و ضعف مردمان

خوبی مردم نبینند، خود زنند کوری، کری

دیدن خوبی مردم چشم پاکی لازمش

چشم ببندد برکژی ها، رو کند بر زیوری

همچنان خُلق مگس نُقصان مردم را نبین

در پی خوبی مردم باش تو از هر دری

همچو زنبور عسل با جمع نیکان هم کلام

خوی ایشان بایدت، از عیب و از نقصان بری

نی که چونان مگس هم کیش اوباشان شوی

خوی ایشان را بگیری، از پی لوده گری

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر آقا سلامت می کنم

آقا سلامت می کنم

مولای ما، آقای ما، آرامش قلبهای ما

ساقی بی همتای، آقا سلامت می کنم

ای مهدی صاحب زمان، ای نور تو در هر مکان

ای به فدایت سر وجان، آقا سلامت می کنم

ما جملگی حسرت کشان، بر جلوۀ گشته نهان

ای خال هاشمی نشان، آقا سلامت می کنم

مستان عشق شیعگی، یزدان نمایند بندگی

ای شیعه را رخشندگی، آقا سلامت می کنم

دل را به نامت می کنم، آن دل مکانت می کنم

جان را فدایت می کنم، آقا سلامت می کنم

شوری بود در این سرم، بر شیعگیت مفتخرم

ای مایۀ لطف و کرم، آقا سلامت می کنم

 جلوه نما ای مهربان، گستر عدالت در جهان

ای رهبر منتقمان، آقا سلامت می کنم

بنگر به این حال زمین، پُر گشته از ظلمت و کین

ای منجی مستضعفین، آقا سلامت می کنم

ما بر فرج دست بر دعا، تو نیز بخواه این از خدا

عجّل فرج با یک صدا، آقا سلامت می کنم

رجعت نما ای نازنین، حق را ستان از ظالمین

وارث ختم المرسلین، آقا سلامت می کنم

ابوالفضل سرلک، متخلص به استوار

شعر کارِ درست

کارِ درست

در میان مردمان ملّت ژاپن و چین

هست یکی ضرب المثل گنجینۀ آن سرزمین

نعل بندی نعل اسبی را نبست محکم و جفت

در برفت نعل از سُم و در جنگی اسب بر خاک بخُفت

اسب سوار که بود امیر لشکر آن سرزمین

از سقوط اسب به ناگه او فنا شد بر زمین

دشمنان فرمانده را کشتند و لشکر شد رها

زین سبب دشمن بتاخت بر لشکر گشته فنا

پس حکومت رفت به نابودی چو لشکر شد تباه

این همه آمد پدید از رویش یک اشتباه

جمله پنداریم خطا از دیگریست که سر زند

آسمان و ریسمان این آدمی برهم تَنَد

لیک اگر هر کس به هر جا و به هر شغل و مقام

کار خود انجام دهد، بی عیب و نقص، نِی در کلام

فکر او اینگون نباشد دیگری سودش بَرَد

یا غریبه است آنکه این محصول را از او خَرَد

یا اگر فکرش به این باشد که دقّت در نخست

در نهایت می دهد محصول مقبول و درست

این همه خسران گریبانگیر این ملّت نبود

آن زمان بودش که این مردم را باید ستود

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر ناسپاسی

ناسپاسی

در میان پیروان حضرت عیسی نبی

هست پلیکان یک قِدیس، استغفرالله الربی

این پرنده را بُود یک جایگه والا مقام

بشنوید این ماجرا، یاللعجب از این نظام

آخرین باری که او زاد و ولد سازد به قِید

دیگر او را قدرت پرواز نباشد بهر صید

این زمان از بهر رفع حاجت طفلان خویش

گوشت تن را او کَنَد با نوک و منقار کم و بیش

ذرّه ذرّه خود تباه سازد ز بهر جوجکان

گوشت خود تقدیم کند از بهر سیر کردنشان

بعد چندی این فداکار جان خود از دست دهد

آنچه هم مانَد به جا زاو، شام آن طفلان شود

آن زمان که لاشۀ او هم شود خالی و خام

جوجه ها پچ پچ کنان با خود بگویند این کلام

آخ چه بهتر شد که پایان یافت این نعش عزا

خسته گشتیم بس که خوردیم ما به تکرار این غذا!!!

آه ای ربّ الکریم، این را چه باشد رسم و راه؟!

یا چه سان این جانور خود می کند اینگون تباه؟!

یا چه سان این ناسپاسی ها ز جوجه سر زند؟!

یا چرا جای تشکّر حرف مفت بر هم تَنَد؟!

دیدمش این ماجرا بس آشنا باشد به عام

دم به دم از آدمیان ما ببینیم این مرام

آنکه چون شمعی بسوزاند تمام عمر خویش

بعدِ از دست دادنش صحبت کنیم ما کم و بیش

یا به بد ارزش گذاریم ما به زحمت های او

یا که بی منطق به غیبت پشت سر هِی های و هو

کِی شود این آدمی آرد به جا رسم سپاس

وای بر تو ای زمانه، وای بر این خَلق و ناس

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر شیر و کفتار

شیر و کفتار

دانی که چیست فرق میان شیر و کفتار؟

کاین یک کند شکار به دشت، وآن دزد آشکار

هر دو بُوند درّنده خو در فکر و اذهان

لیک یک بُود مفتخور به دشت، و آن یک کُند کار

آن دم که شیر میلش رود بر خوردن گوشت

راهی شود در جنگل و دشت، با کَس و یار

چون که ببیند طعمه ای سازد کمینش

تا در مناسب فرصتی کارش کُند زار

چون که شود فارغ ز صید طعمۀ خویش

در گوشه ای امن می شود مشغول بر خوار

در این زمان است دیگری گردد مزاحم

خواهد ستاند مال شیر، با قیل و آزار

چون که تداوم بخشد او این خّلق دزدی

گردد کلافه شیر ز او، وا می نهد بار

زین سان که او مرده خوری را پیشه سازد

پیروز شود در هر جدل، زین رسم و کردار

این را بگویی استوار از چه به مردم؟!

یا چیست در آن منظور تو در پیچ افکار؟!

گویم که این باشد همان خصلت ز جمعی

که در نهایت می شوند پیروز کارزار

از خود ندارند هیچ هنر یا که توانی

لیک چون همین کفتار بیفتند روی مُردار

با زور و تخریب و فشار و اذیت شیر

آرند همه حاصل به دست خروار به خروار

من نیستم منجی به این خَلق و جماعت

یا جنبشی را من نباشم پیر و سردار

امّا بگویم ای کسان بر خود بیایید

از خواب خرگوشی رها گردید و بیدار

بینید که زالو صفتان شریان بنوشند

زین سان بگویند جامعه گردیده بیمار

ای خود خوران حاصل چه بود از این همه صبر؟

یا که نمی بینید مگر دزدی بسیار؟

آزاد رها کرده صدا، فریاد برآرید

پس کیست که بر درد جماعت یار و غمخوار؟

حسرت به دل ماندیم و منجی هم نیامد

یا رب شود که با امام بنموده دیدار؟

گر او ببینیم ما همه بغض را بگوییم

سفره کنیم باز و بگوییم سِر و اسرار

تا خود ستاند حقّ ما از این جماعت

با عدل و شمسیر علی مولای کرّار 

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر آزادی خران

آزادی خران

در یکی مزرع کشاورزی ببست اسب و الاغ

خود بشد مشغول کشت و کار در مزرع و باغ

این زمان ابلیس بیامد در کنار آن الاغ

باز نمود افسار آن تا که بسازد جنگ داغ

آن الاغ بی خرد، افسار دریده، بی گدار

مزرع همسایه را وارد بشد، بی ننگ و عار

کرد شروع بر خوردن محصول باغ همجدار

غافل از جنگی که این بی دقّتی آرد به بار

همسر آن همجدار چون که بدید این صحنه را

خون او آمد به جوش و برنتابید این خطا

از درون خانه آورد اسلحه، خر را بکشت

بر تنش وارد بکرد چندین گلوله پشت به پشت

صاحب خر چون بدید این واقعه خشمگین بشد

با قمه زن را بکشت تا که کند جبران خود

شوهر زن هم بکرد جبران این رفتار مرد

بعد درگیری بکشت آن مرد با ابزار سرد

چون که فرزندان صاحب خر بدیدند اینچنین

خون همسایه بریختند جملگی از روی کین

چون که فرزندان همسایه بدیدند این هجوم

جنگ تک تک را بدل کرند به یک جنگ عموم

بچه ابلیسی بگفت ابلیس را: «این را چه شد؟!

یا چگونه اینچنین جنگی بزرگ برپا بشد؟!»

گفت ابلیس :« هر چه کردند، خود بکردند و تمام

من فقط کرّه خری را دادمش بر خود لجام

حال اگر دیدید که جایی بَلوَشو بر پا شده

مطمئن باشید خری آزاد در آنجا شده

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر شهید گمنام

شهید گمنام

خوشا آندم که مهمانی عزیز از عام[1] می آید

نمی دانم چه خوانم وی که او گمنام می آید

ز شوق دیدن تابوت آن مرد سبک پیکر

چه بی تابم، مگر که این دلم آرام می آید؟!

یکی گفتش که:« این آقا مگر کِی رفته است از دست؟»

بگفتم هست جاوید و رها زایّام می آید

ز بهر حفظ دین و حرمت اَحرام و اسلامم

یکی از خاک همسایه، یکی از شام می آید

بزن آب این ره و شویش غبار از ره که اینک باز

شهیدی داده جانش در ره اسلام می آید

نوای ناله پیچیده است در سرتاسر میهن

صدا از کوی و کوچه، برزن و از بام می آید

نه شوق روی او مخفی، نه غم از رفتن یاری

همی دانم پرستویی رها از دام می آید

به صد ره رفته اند تا عاقبت منزل به حق گشتند

یکی پیر و یکی برنا، یکی ناکام می آید

به روی دست این مردم چه زیبا می روند منزل

خدا خود بین که رستم، پورِ زال و سام می آید

زبان قاصر ز وصف حال او زیرا همی دانم

جوانمردی به خیرش عقبت و فرجام می آید

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] -کنایه از این که از دل مردم عادی می باشد

شعر زیر زنی

زیرزنی

من شنیدم اینچنین از بچّه آشپز فقیر

که به همّت شد همان میرزا تقی امیرکبیر

در یکی مجلس ز مجلس های شاهان قجر

مردکی لوده صفت، هرزه خور بی بار و بر

چون که خواست میرزا نشیند بر سر کرسی خویش

صندلی را زد کنار لوده صفت، خندید به ریش!!

ناگهان میرزا به سالن پهن گشت نقش بر زمین

یک بخندید بر وی و آن دیگری ابرو به چین

کرد نشان او را امیر دستور داد بر ملزمان

که همه گِرد آورید اسناد بر ضدّ فلان

شد نمایان در میان، اسناد ز آن مرد لوده

که بُوَد رندی کثیف، مار خورده ای افعی شده

جمله اسناد را بیاوردش امیر بر نزد شاه

کرد به او خاطرنشان، پنهان نمانَد روی ماه

ناصرالدّین هم بکرد حُکمش که او اعدام کنید

بهر پُستش شخص دیگر جای او اعزام کنید

آن زمان که شد دَم اعدام آن لوده صفت

آمدش نزدیک امیر و گفت: هست آخر رهت

چون که خواست چهار پایه را از زیر پای او زند

تا که مرد اعدام شود و بعد آن هم جان کَنَد

گفت به او و جمع حضّار این کلام دلنشین

گر که خواستی زیر زنی، اینگون بزن زیر را به کین

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر نافهمان

نافهمان

در علفزاری به دشت نزدیک آن رنگین گُلان

جمله زنبوران همه مشغول آن شیرین گلان

روی یک زرّین گُلی مشغول بود زنبورِ ما

می مکید شهدِ گل و می کرد بجا شُکر خدا

در همان حال و زمان نزدیک این زنبور ما

یک الاغ بی خِرد مشغول بر خورد و چرا

ناگهان خوردش الاغ زنبور را با گل آن

خود بدید زنبور در بین دهان، از بیم جان

کرد فرو نیشش ز بهر جان ستاندن بر زبان

ناله سر داد آن الاغ و باز کرد ناگه دهان

خود رهاند از آن دهان و پر کشید رو به صعود

آن الاغ ناله کشان دنبال این زنبور نمود

تا رسیدند هر دو بر کندوی زنبور عسل

سر بداد آه و فغان و خواست جبران عمل

آمدش مام و مَلَک بر سر در کندوی خویش

بچّه زنبور خطاکار را بیاورد او به پیش

گفت الاغ: باید کُشَم زنبور را، چون نیش او

بود از روی غضب بر من نشان، نی خُلق و خو

گفت ملک: دانیم که نیشش را بود درد و ألَم

لیک که او نیشت بزد از بیم جان، حق را قسم

گر نمی کرد اینچنین، او خورده می شد از دهان

من چه سان او را خطا کارش بخوانم در میان؟!

گفت الاغ: این حرف ها من را نباشد محکمه

یا که او بر من دهید یا لِه کنم با پا همه

آن مَلَک مستأصل و محزون از رفتار خر

از سر ناچاری و از ترس آن بی بار و بر

داد به او تحویل آن زنبور بی خبط و گناه

بی گناهان اینچنین می سازند عمر خود تباه

کرد ملک رو به جماعت با غضب گفت اینچنین

گر که با خر روبرو گردی شود حاصل همین!!!

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر مپندار

مپندار

 دلم آشوب و پر درد است، ز نامردان پُر از اسرار می باشد

مپندار ای شبان آن گرگِ دیروزی، شبان را یار می باشد

چه آسوده ز چند رویی و ناحقّی، کلام از غیب بَرَت سازند

مپندار ای جوان آن رِندِ روبه روی، تو را غمخوار می باشد

گَرَت باشد به دل دردی، ز زخم و نیش این مردان حیلتگر

مپندار ای رفیق این خاله خِرسک عقل، بَرَت تیمار می باشد

چه سان ثابت کنم ای دوست، که این واعظ پُر از حقّه است

مپندار و تماشا کن، که واعظ بر سرت برخوار می باشد

به سینه او نکرد پنهان، دم ودردی که بهرش بود امانت لیک

مپندارش طبیب، این سینه دردی ها به خَلق بسیار می باشد

چه سان او را بخوانم دوست، که او هر دم بَرَم در فکر نیرنگ است

مپندار صحّت عقلش، که ذهن وی به حتم بیمار می باشد

نشد محرم کسی بر دم، که آن محرم شود روزی خودش دشمن

مپندار عصمت عالم، پر از روبه، پر از مکّار می باشد

نشاید جُست یکی همدم، که محرم بر دم و درد تو می باشد

مپندار استوار آن گل که می چینی، گلی بی خار می باشد

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر نیش کلام

نیش کلام

کودکی یاد آورم در گوشۀ[1] شهر خمین

مردمانش دوست دارم به حدّ نور عین

در یکی از کوچه های شهر به سانِ خَلق و جمع

زندگی سر کرده ام، این داستان باشید به سمع

بود یکی همسایه ما را، پیر و رنجور و نحیف

پیرزنی قد کوته و وسواس و پُرگو و ضعیف

بود زبانش چون زبان مار و افعیِ دوسر

با کلامش آن چنان نیشت بِزد، آیی به جَر

لیک از آن سو که نداشت یک قامت شیر و رشید

یا که بود آرام صداش و گوش به سختی آن شنید

جمله او را در نظر محبوب و خوب پنداشتند

گر چه نیش می زد، ولیکن باز دوست می داشتند

در تَهِ کوچه یکی شیرزن، بنام خاله صدیق

پسرش خُل وضع و یزدان او بیازمود زین طریق

بود صدای او بلند و پُر تُن و غرّش چو شیر

جمله را بود واهمه از دادِ این مامِ دلیر

لیک به رغم این صدای انکرالاصوات او

داشت دلی آیینه صاف، هرگز نبودش او دورو

در یکی از صبح های روزهای نو بهار

ما شنیدیم قیل و قال، خاله صدیق می کرد هوار...

«که فلان آید سرت، ای پیر خاموشت اجاق[2]

بر خودت گردد چنین، چشمان تو مانده به طاق[3]»

مادرم آسیمه سر[4] بر سر درِ دروازه رفت

لیک که ظنّش بر گُنه، بر آن بزرگ اندازه رفت

بعد که آمد بر سر سفره، نشست و گفت کلام

گفت که این خاله صدیق پاچه گرفته، والسّلام

زآنکه این خاله صدیق می کرد هوار، داد و صدا

جمله می پنداشتند تقصیر اوست این ماجرا

چون که ظهر گشت و بشد هنگامۀ نان و غذا

بر سر سفره بگفت مادر: «که توبه ای خدا

من چه سان از روی ظاهر این چنین گفتم هدر؟

اشتباه کردم به ناحق، ای خدا از من گذر»

چون که پرسیدش پدر از اصل و چون قائله

مادرم هر دو بگفت بر پدرم بی فاصله

گفت: «که این خاله صدیق را پسری خل وضع بُود

دم به دم در کوچه است، هر دم به یک جا پهن شود

دوش[5] بیامد در مقابل خانۀ پیر نحیف

با شن و خاک و گِل و تخته بکرد آنجا کثیف

چون که صبح خاله صدیق می کرد گذر از بابِ او[6]

پیرزن افعی زبان نیشش بزد در گفتگو...

«که فلان زرافه قد، در آن شب تخمک بکاشت[7]

می رود ظنّم که شویت حُرمتِ خون را نداشت[8]

ورنه این دیوانۀ شوریده حال حاصل نبود

مردمان کوچه را عاصی زناکامل[9] نبود»

این کلامِ نیشدار پیرزن آتش بزد

بر تن خاله صدیق که آن چنان دادش بزد

لیک از آنجا که کسی نشنید صدای پیرِزن

جمله تقصیر را همه انگاشتند از شیرِزن»

این بود احوال و حال مردم این آب و خاک

آن که هست آرام صداش محفوظ بود در بین لاک

لیک هر آن کس را که باشد غُرّشش چونان شیر

تحت هر شرطی بود تقصیر او در دار و گیر[10]

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار


[1] -نام منطقه ای از شهرستان خمین

[2] -خاموشت اجاق کنایه از بی فرزند بودن است.

[3] -چشمان تو مانده به طاق کنایه از نفرین مردن برای نفر مقابل است.

[4] -آسیمه سر به معنای حیران، هراسان

[5] -دوش به معنای دیشب

[6] -می کرد گذر از باب او به معنای از مقابل خانۀ او عبور کردن

[7] -شبی که نطفۀ این بچه بسته شده است.

[8] -شویت حرمت خون را نداشت به معنی آنکه تو حِیض بودی و نطفۀ این طفل در حالت حِیض تو بسته شده است.

[9] -ناکامل به معنای عقب مانده و خل وضع

[10] -دار و گیر به معنای همان گیر و دار ماجرا

شعر کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

بوتۀ خاری بروئید در کنار منزلی

صاحب منزل یکی مرد نحیف و کاهِلی[1]

بوته خار قد می کشید و روز به روز افراشته تر

بر سر راه تمام مردمان کوی و بر[2]

خار آن تیز و بزرگ و خشک، چون خار بلا

چون که بادی می وزید، خار می گرفت شال و قبا[3]

مردمان روزی برفتند بر درِ منزل وی

شِکوِه کردند بوته را پس می کَنی آخر تو کِی؟

مرد گفت من را نباشد مشکلی با بوته خار

هر که را هست مشکلی، آید شود خود دست به کار

مردمان رفتند به نزد قاضی شهر از گِله

قاضی هم بشنید شکایا را تمام با حوصله

حکم نمود که آورند مرد را ز بهر پرس و جو

مرد هم آمد به نزد قاضی و کرد گفتگو

حکم قاضی شد که مرد باید کَنَد آن خار را

گفت به او باید خودت تنها کُنی این کار را

مرد کرد تمکین و آمد بر سر خار مُغیل

با خودش آورد یکی ارّه، کلنگ و داس و بیل

چون گرفت خار را بگفت ای وای دستم را گزید

پا گذاشت بر ساق آن و گفت ای پایم برید

داس زدش بر ساق و گفت ای وای ساقش محکم است

بیل زدش بر خاک و گفت ای وای زور من کم است

آن جماعت که بکردند شِکوِه از مرد نحیف

یک به یک جمع گشتند و گفتند به آن مرد ضعیف

ابتدا باید که دور ریشه را خالی کُنی

نی که دست بر خار زنی و بعد آن قالی کنی

یک ستاند بیل و کلنگ و دور آن خالی بکرد

مرد هم ایستاد کنار و کار را نَظّاره کرد

دیگری آمد گرفت داس و بشد مشغول کار

آن یکی ارّه به دست، قطع کرد تن و ساقۀ خار

بوتۀ خار شد جدا و کار مردم شد تمام

چون ستاندند جملگی از دست او کار را زمام

یک بگفت آیا بدیدید که نهایت را چه شد؟

خود نمودیم شکوه و کندیم خار با دست خود

عاقبت کردیم همان را که بگفت مرد نحیف

هرزه کردیم وقت خود را و بکردیم خود خفیف

پس چه بهتر بود که در آن ابتدای ماجرا

می نمودیم کار را، دیگر نبود ناز و ادا

استوار، این وضع و حال اغلب ادوار ماست

راه دگرگون گشت و این رسم و منش ها پا به جاست

این چنین است که بگویند این مَثل در انجمن

کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] -تنبل

[2] -کوی و بر به معنای همان کوی و کوچه و برزن می باشد.

[3] - به این تفسیر که در زمان وزش باد، قبای مردان و چادر زنان، به آن گیر می کرد.

شعر جواب ابلهان خاموشیست

جواب ابلهان خاموشیست

ابن سینا در سفر اتراق کرد در شهرکی

از برای خوردن نان و غذای اندکی

در کنار قهوه خانه بست اسبش را لجام

داد به او مقداری کاه و یونجه از بهر طعام

خود نشست بر تخت قهوه خانه و خوردش غذا

ناگهان یک خرسوار آمد به آنجا از قضا

خرسوار بست آن الاغ را در کنار اسب شیخ

خود نشست بر تخت قهوه خانه و در چسب شیخ

ابن سینا دید که آن خر می خورد یونجه و کاه

نی ز فهم خویش و از درک و شعور و از گناه

شیخ به او گفت: ای جوان تعویض کن جای خرت

تا که اسب ناگه ز خشم نشکسته آن پای خرت

خرسوار آن حرف را نشنیده پنداشت در نظر

ناگهان آن اسب لگد زد بر دو ساق پای خر

پای خر لنگ گشت و اَر اَر سر بداد از نای درد

حیف که این درد را کشید آن خر ز نافهمی مرد

خر سوار شیخ را بگفت: اسبت خر من لنگ بکرد

لیک که شیخ ساکت بماند و خود نمود یک لال سرد

صاحب خر از برای خواستن حق زیان

کرد طلب آن را ز شیخ، بر او کشید خط و نشان

چون که مرد نشنید از شیخ الرئیس هرگز کلام

او به نزد قاضی شهر برد، بی صلّ و سلام[1]

کرد سؤال قاضی ز اصل ماجرا، شیخ را خطاب

لیک نداد شیخ الرّئیس بر قاضی شهر هیچ جواب

خرسوار را قاضی شهر گفت که وی لال و کر است؟

گفت که نه، از ترس خُسران[2] خود به لال بودن زدست

قبل ضربت زدن اسبش یکی جمله بگفت

روی میز قهوه خانه گوش من خود آن شنفت

کرد سؤال قاضی چه گفت؟ آن را به من گو ای جوان

خر سوار هم مدّعی، بر او بکرد خاطرنشان

شیخ به من گفت: ای جوان تعویض کن جای خرت

تا که اسب ناگه ز خشم نشکسته آن پای خرت

گفت به او قاضی که آیا تو نمودی اینچنین؟

این زمان مرد از خجالت سر بینداخت بر زمین

ناگهان قاضی بخندید و به شیخ گفت: آفرین

حکمت لال گشتن تو بوده است پس این چنین

شیخ به قاضی گفت کوته با کلامی دلنشین

«پاسخ ابله بود خاموشی مطلق، همین»

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1]-سلام و صلوات. شیخ الرئیس ابوعلی سینا به علت حکیم، طبیب، فیلسوف و... بودن، مورد احترام مردم بود. لذا در هر زمان وارد جایی می شد، مردم به احترام او سلام و صلوات می فرستادند. در اینجا از سر این که شیخ الرئیس ناشناس بوده، بدون سلام و صلوات (بی صل و سلام) وارد محکمۀ قاضی شده است.

[2] -خسارت

شعر وقت شناسی

وقت شناسی

نقل کنند این گون که لقمان آرمید در بسترش

آن چنان حالش نزار که آمدند بالای سرش[1]

گفت طبیب حالش خراب  و وضع او نبوَد تیار[2]

آمدند بهر عیادت هر که بود در آن دیار

از دری داخل شد و از درب دیگر شد برون

هر کسی که آمدش بهر عیادت اندرون

در شبی دو آشنابا یکدگر داخل شدند

فعل بازدید را در آن شب هر دوشان فاعل شدند

بعد احوال پرسی و چه و چنان از حال او

بهر اندرزی کشیدند گوشه ای از شال او

هر یکی مشتاق آن که اولش او را دهد

پند و اندرزی که زودتر او ز در بیرون جهد

اوّلی گفت: که منم فامیل و آشنای حکیم

آن یکی گفت که مرا او دوست داشت چونان رحیم

اوّلی گفت: که من و هفت جدّ من با او بُدیم

دیگری گفت با حکیم هر دو به یک منزل شدیم

اوّلی گفت: اَر[3] که باشد نوبتی پند دادنش

نوبۀ اول زمن باشد فضیلت بردنش

دوّمی گفت: نادرست است این استدلال تو

گر تو باشی اولی، الحق که خوش بر حال تو

از پی آن که کدام را اوّلش پندی دهد

بحث و دعوا شد پدید تا زودترش قندی دهد

گفت لقمان هر دو را دارم دعا بهر شما

تا مگر اصلاح شوید با این دعا بهر خدا

خواسته ام از حق بود اعطای او بر بنده اش

راه و رسم حال پرسی از مریض در بسترش

هر سخن را باشدش جایی و هر نکته مکان

حرف حق تلخ است، ولیکن بهر آن باشد زمان

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] -بدین معنی که آن قدر حالش خراب بود که دیگر نمی توانست به نزد حکیم برود؛ لذا حکیم را بر سر بالین او آوردند.

[2] -تیار از الفاظ قدیمی محلی می باشد. این واژه به معنای تندرست و سلامت می باشد.

[3] -اگر

شعر کفرگو

کفرگو

آمدند جمعی کثیر بر حضرت موسی امام

عرض شد:یابن رسول دنیا شدست بر ما حرام

مردکی بی عقل و فهم دائم بگوید کفر و فحش

با زبان تلخ خود این گونه است سرمست و خوش

هر چه گوییم ما به او دائم نفوس بد زند

ناسزا گوید به مولا، بر پیامبر لعن دهد

گفت حضرت: او رها کرده به نزد من، رَوید

مَحفَظت از این جوان را هفته ای دستم دهید

عرض شد: یا حضرتا، او ناسزاگویی بد است!

منکر دین و علی و فاطمه و احمد است!

باز حضرت آن کلام تکرار نمود بر آن گروه

لیک بیم مردمان که حضرت آید بر ستوه

دید حضرت آن جوان هر روز بیاید نزد او

بر سرباغ و درخت، بی غُرّ و لُند و گفت و گو

کار کند نزد امام بهر معاش و نان و آب

موقع کارش به کار و موقع خوابش به خواب

آن عبادت که امام داشت در نماز ظهر و عصر

آن جوان هم آن نمود، نزد امام، بی حد و حصر

بعد چندی کار او سنگین نمود موسی امام

لیک جوان کارش نمود تا هفته اش گردید تمام

آمدند مردم به نزد ابن صادق بعد چند

عرض شد: دانیم که اخلاقش بود بسیار گند

گفت حضرت:که شما هستید سخت در اشتباه

این جوان سالم بود، بی لعن و کفر و بی گناه

گر زمانی کفر گفت در پاسخ هر بنده ای

یا هجوم آور د به جمع چون اسد درّنده ای

این شما هستید که کفری کرده اید این مرد را

ورنه آرام است، نه کفر گوید نه حرف سرد را

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

شعر شانس و بدشانسی

شانس و بدشانسی

آدمیان شانس را در این جهان تفسیر کنند

بد بیاری در امور از شانس بد تعبیر کنند

حال آن که واقعاً حتماً بود دستی میان

کاین همین گردیده و آن یک شدست چون و چنان

نقل کنم یک داستان از روزگاران قدیم

تا بدانیم در شانس ما صفر شدیم یا که صدیم

پیرمردی بود و از خواست خدا پوری نداشت

جمله می گفتند چه بد شانس است که او دختر بداشت

پیرمرد می گفت:که ای مردان هر دم یک مزاج

از چه شان و آبروی من گذاشتید بر حراج؟

چون که او آهی کشید و سر بداد افغان و داد

بعد چندی کردگار بر او پسر طفلی بداد

طفل بزرگ می گشت و مردم او بدیدند روز و شب

حرف درآوردند که خوش شانس است، نباشد خیر رب

پیرمرد می گفت: که ای مردان بی عقل و خرد

هر چه داریم از خداست، بر بنده اش او خیر دهد

اسب پیرمرد، رم کرد روزی، بزد ضربتی سخت

بر دو ساق کودک و پایش ز دو نقطه شکست

باز همان مردم زبان کردند: که بدشانسی ببین

پیرمرد هم باز گفت: تقدیر حق از شانس نبین

بعد چند سال جنگ شد آغاز و چو دستور داد شاه

هر که را دارد پسر، سرباز شود افتد به راه

بهر اجباری[1] به جنگ بردند چه آخر چه نخست

هر پسر که بود سر و جانش سلیم و تندرست

باز همان مردم به او گفتند: که خوش شانسی ببین

پسرت پایش شکست، سرباز نشد بر جنگ کین

پسرک مردی شد و با پای شل کارش بکرد

در پس هر زحمتی کفری بگفت و شکر نکرد

تا که یک روز با یکی از مردمان روستا

بحث لفظی کرد و بعد آن بشد دعوا به پا

در میان این زد و خورد و کتک کاری که شد

پسرک یک تن بکشت و قاتلش ناگه بشد

پسرک را محکمه بردند برای حکم دین

پیرمرد هم بی نوا، محزون و بیغوله نشین

رو به سوی کردگار کرد و شروع کرد بر دعا

حیف از آن، قاضی بداد حکم قصاص در این قضا

باز زبان کردند ببینید شانس این بیچاره را

یک پسر داشت و ولی روشن نکرد آن خانه را

پیرمرد این بارگفت: خسته شدم از دستتان

شانس و بد شانسی چه است؟ چه ریخته اند در مغزتان؟

هر چه بر این آدمی نازل شود از خیر و شر

خواست یزدان است که او بنگاشته بر ما این قدر

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] -به خدمت سربازی و یا خدمت حین جنگ، در گذشته اجباری می گفتند. 

شعر رسم فتوت

رسم فتوّت

نقل کنند این گون که رندی خود نمود در چاله ای

از دروغ و از کلک سر داد آه و ناله ای

که کجاست مردی که دستم را بگیرد از مدد؟

حال زارم را ببیند، او مرا یاری دهد

یاوری عابر شنید آه و فغان و ناله را

کرد دنبال آن صدا تا که بیابد چاله را

چون بدید حال نزارش دست خود بر او بداد

دست او بگرفت، مدد کرد از سر مردی و راد

غافل آن که رند طمّاع دروغ گو با فریب

نقشه ای شوم داشت در سر تا زند بر آن غریب

چون که دست مرد را محکم گرفت آن رند چون

خود کشاند بالا، ولی هل داد او بر چاه دون

اسب مرد را رند سوار گشت و فرار کرد از میان

گویی از آه و فغان در او نبود هرگز نشان

مرد تا رند را بدید که می گریزد از تله

آهی از دل او کشید و داد زد بر آن دَله

کای که اکنون می روی از بهر ما با این نشان

جان ما این داستان را تو بدار در دل نهان

رند گفت: بهر تو چه حاجت بود این خواسته را؟

من که بردم مال را، از چه نهان دانسته را؟

مرد گفت: ای که به ذهن خویش بردی مال را

رسم مردی را نبر، آشکار مساز این قال را

من نمی خواهم که بعد من چو هر که این شنید

ناله و آه و فغان را بنگرند فکر پلید

رسم مردانگی و مردی بود رسم علی

رسم را پاسش بدار، هر چند که تو دزد دلی[1]

این که گفتم اینچنین امروز با حرف دلی

چون بدیدم رِندکان افزون کنند پول و پلی

رسم مردی و فتوّت را ندیدند در نظر

کِی خدا ترسند؟ فتوّت را نبودند بر حذر

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار

 


[1] -دله دزد. به دزدهای غیر حرفه ای و نوپا که از روش های نخ نما در دزدی استفاده می کنند یا به دزدیدن وسایل کوچک می پردازند، در اصطلاح عامیانه دله دزد می گویند.

شعر روزی

روزی

سائلی آمد به نزد حضرت موسی نبی

گفت: که ای موسی توانی که دهی نان شبی؟

چند روزی است که تناول نکنم قوت و غذا

دِرهمی ده تا رها سازم دل خویش از عزا

حضرتش گفت: که چرا تو مال بی زحمت خوری؟

تن به کار ده، کار کن تا از خدا روزی بری

مرد گفت: بی هنرم، نیست مرا هیچ کار و بار

راه بر من بنما تا در شود این حال زار

حضرتش مالی به او داد تا که او تامین کند

آلت و ابزار کار تا خار از زمین کَنَد

بعدِ چند روزی بیامد مرد پیش حضرتش

قرض خود پس داد و شکر حق کرد از رحمتش

چونکه پرسید مرد ز موسی، هان تو ای از غم جدا

روزی من هست چه میزان نزد او مرد خدا؟

حضرتش فرمود که روزی تو در نزد رحیم

در نظر باشد سه درهم، تو ز لطف او سهیم

باز گفت موسی: که ای مردِ نشان گردیده راه

رو تو زن گیر و دو تا شو از سر حُکم ِاله

مرد کرد طاعت امر و رفت و همسر برگزید

از تمام هرزه‌گردی‌های خود هم دل برید

از قضا در آن بهار بارید چنان از آسمان

آب باران که فزون شد خار بیابان عیان

چون‌که خار کند و فروخت و مال خود افزوده کرد

دم به دم شکر خدا و حضرت موسی بکرد

بعد چندی اشتری تامین کرد از بهر خویش

خار را بر پشت اشتر می‌نهاد و خود به پیش

اشترش اول یکی و بعد دو تا و بعد سه تا

پیرهن کهنه در آورد و بپوشیدش ردا

اشتران بفروخته و بر او بماند یک اُشتری

پول اشتر را بداد کالا، فروخت بر مشتری

تازه تاجر در همان اول تجارت که نمود

روزی بسیار بخورد و مال پاک از خلق رُبود

در پی چندین و چند کسب حلال در معامله

مال او افزون شد و تاجر بشد در قافله

بعد چندی مرد بیامد نزد موسای نبی

گفت: که ای موسی کنم دعوت تو را شام شبی

حضرتش کردش قبول و شام آن منزل چشید

شکر حق کرد تا که آن مرد را به آن حالت بدید

خانه‌اش قصری چنان و مرد را مال و منال

کرد فرمایش که الحق تو خوری مال حلال

مرد گفت: یا حضرتا، روزی من اکنون چه است؟

پاسخش را داد که روزی تو را همان سه هست

کرد عجب مرد و بگفتش هان که ای مرد خدا

وضع و حالم را ببین، بنگر تو بر شال و قبا

چند غلام دارم که بر هر یک سه درهم من دهم

پس چگونه است که سه درهم من فقط روزی خورم؟

چونکه حضرت این شنید، فرمود که ای کار آفرین

روزی تو هست سه درهم، شکر کن و بر جا نشین

آن چه را امروز تو می بینی در اطراف تو هست

روزی آن همسر و بچّه است که یزدان داده است

هر کسی نزد خدای خود به حد روزی خورد

زین سبب از لطف حق در قوت و مال سهمی برد

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار