شعر گوهرشاد اوج بغض استوار است. این شعر در نوروز سال 99 نوشته شده است. ای خوشا برحال آن کارگری (شیخ محمد صادق همدانی) که عشق بانو گوهرشاد او را با عشق خدایش آشنا کرد. آیا شود این استوار...
گوهرشاد
چونکه شاهرخ[1] شاه تسلّط یافت بر خاورزمین
همچو تیمور او نداشت آن نفرت و آن ظلم و کین
جمله بر آبادی این آب و خاک همّت گماشت
آنچنان که رسم و تاریخ نام او بر نیک نگاشت
همسر شاهرخ بنام، بانو گوهرشاد وزین[2]
همچو نامش گوهری بر خاک این ایران زمین
مثل همسر او بداشت یک طینت پاک و تیار[3]
پشت به پشت و دل به دل، او را بشد حامی و یار
آرزویش بود که سازد مسجدَین[4] حین حیات
یک بسازد مشهد و آن دیگری هم در هرات
زآن ارادت که بداشت بر حضرت موسی الرضا
در کنار بارگهش مسجد مشهد کرد بنا
تا بماند یادگار از او در آن شهر و دیار
هم که خیر دنیوی، هم ترس عُقبایش[5] ز نار[6]
داشت یکی قانون برای جمله معماران کار
بی وضو هرگز مسازند آن بنای یادگار
تا که هر خشتی از آن مسجد دهد بوی خدا
هر که بوسه زد به دیوارش شود از خود رها
از برای آنکه دائم در وضو باشند به کار
یا که بر احشام نگردند موقع کارها سوار
هم به کارگر، هم به بنّا، هم به معمار بنا
مزد و پاداش دوچندان و فراوان کرد عطا
گفت که آن احشام باربر را نهیب و چوب مزن
آب و یونجه در مسیر بگذار و راه را آب بزن
بارشان را کم بگیرید و رها سازیدشان
نی کشید افسار محکم، نی زنید بر پشتشان
دائماً ذکر خدا گویید، سخن از دین کنید
نشنوم یا که مبادا بر کسی توهین کنید
تا مبادا ذرّه ای ظلم و جفا گردد روا
تا که آن مسجد شود آینۀ یزدان نما
از سر شوقش برای ساخت آن بیت خدا
گاه و بی گاه سرکشی می کرد بر آن ساز و بنا
چون که بانو گاه گاه بر ساخت و سازها سرکشید
زآن سبب کارگران جمله به چشم خود بدید
داشت بانو یک نقاب و بُرقَعی[7]بر چهره اش
چهره را می کرد خفا با آن نقاب و برقعش
در یکی از سرکشی ها بادی بر برقع وزید
رفت به بالا برقع و یک کارگر جِلوَش بدید
چون که چشم کارگر بر چهرۀ بانو فتاد
دید جمال و حُسن و زیبایی، عنان از کف بداد
جلوۀ بانو پریروی و دو چشمانش غزال
کارگر عاشق شد و رفت از سر او هوش و حال
دم به دم در هر نظر آن حُسنت و جلوه به یاد
می نمود و آهی از دل می کشید، ای داد و داد
عشق بانو برده بود از آن جوان طاقت و هوش
نِی نصیحت می شنید، نِی حرف دوستان را به گوش
این رهی که آن جوان در عشق بانو پیشه کرد
رنگ ز رخ از دست بداد و جلوه اش گردید زرد
آنچنان حالش نزار که رخ به بیماری نهاد
دم به دم ناله بکرد و گریه و افغان و داد
غیبت آن کارگر بر چشم بانو شد پدید
پرس و جو بنمود ز حالش، چونکه احوالش شنید
بهر دیدار و عیادت از جوان کارگر
راهی آن خانه شد، بی ادّعا، امّا، اگر
چون که دیدارش نمود و وضع و احوالش بدید
بر جوان بنمود دعا، بر او بداد نور امید
زآنکه بانو را بدید، حال جوان بدتر بگشت
همچو او را کس ندید، در آن دیار و شهر و دشت
ضجّه ها و گریه ها و ناله های این جوان
آنچنان سوزی بداشت که داده بود از کف عنان
حال وی بر گونه ای گردید پریشان و خراب
مادرش بهر شفا سوی طبیب بنمود شتاب
چون طبیب آمد به بالین جوان حالش بدید
زآن جوان حالی نزار دید و کمی هذیان[8] شنید
گفت طبیب توبه زعشق راه علاج او بود
زین سبب حالش دگرگون گردد و ایمن شود
زآنکه مادر را نبود علمی از آن عشق پسر
مانده بودش در عجب، خاک کجا گیرد به سر؟
مادر آشفته حال پرسید ز پورش ماجرا
گفت به او فرزند تمام ماجرا تا انتها
چشم استیصال[9] مادر مانده بر پور مریض
از چه عشقی آتشین او را نمود آن سان حضیض[10]؟
یک نگاه بر خود بکرد و زندگی ساده اش
یک نظر بر پور نالانِ ز پا افتاده اش
ناگهان بر خود بیامد چاره را بانو شناخت
زین سبب چادر به سر کرد و به سوی او بتاخت
مادرش نزد گوهرشاد وزین رفت بی اِبا[11]
تا مگر بهر جوانش چاره یابد یا دَوا[12]
گفت به او آنچه ز پورش دیده و بشنیده بود
نقل آن عشقی که هوش از سر وی بِربوده بود
چون شنید بانو غم و حزن جوان کارگر
گفت چرا از حال او ما را نمودید بی خبر؟
این نباشد رسم ما عاشق کشی و این مرام
گر که او عاشق بُود؛ معشوقه اش هستم به نام
حاضرم بر عشق او لبیک بگویم بی حرام
تا که درد عاشقی او شود زین سان تمام
لیک دو شرط دارم برای آنکه گردم من زنش
آن دو را باید اجابت تا بگردم همسرش
اولین شرطم بود تعیین مهریه ز من
شرط دوّم هم طلاق گیرم من از شاه وطن
گو به او مهریۀ خود را ستانم در نخست
در همان مسجد شود مهریۀ من را بجُست
مهر من باشد که او چهل روز و شب در مسجدی
مُعتکِف گردد و باشد عابدی و زاهدی
بعد از آن چهل شب یکی بر من بگوید حال او
تا ببینم حاصل این اعتکاف و قال او
بعد از آن باید طلاق گیرم ز شوی شاه خویش
تا توانم بهر وصلت نزد او آیم به پیش
مادر آن کارگر پیغام بانو را رساند
بر پسر، تا که شنید جست و زجا خود را رهاند
گفت که چهل شب چیست؟ من چهل سال عبادت می کنم
گر بدانم عاقبت او را زیارت می کنم
چون که شوق وصلت بانو جوان را در گرفت
شد به مسجد، او عبادت را ز عشق از سرگرفت
روز و شب در آن عبادت شد جوان کارگر
دیگرش فکری به سر نَنمود، نبودش بار و بر
ده شب اوّل فقط فکر گوهرشاد را نمود
ذکر بانو را فقط بر لب بداشت حین سجود
ده شب دوّم و سوّم، هم که بانو هم خدا
ده شب آخر فقط ذکر خدا را کرد ادا
چهل شب و چهل روز در آن حالت به سجده یا دعا
از خدا بشنید جواب، خوش آمدی بندۀ ما
نی نوایی می شنید و نی گوهرشادی بدید
نی به او فکری بکرد و آهی از دل می کشید
نی دگر یادی از آن عشق جگرسوزش بکرد
عشق بانو هم زدل هم فکر خود بنموده طرد
عشقی در دل اینَکش زنده بشد از آن دعا
تا که آن عشق زمینی از دلش گردید جدا
در دلش نوری دگر از نور حق تابیده شد
شور دیگر در سرش افتاد؛ حقیقت دیده شد
فکر بانو را کنون در سر نداشت زان عشق خام
روح و جان آزاد بگردید و دلش گردیده رام
بعد چهل شب قاصد بانو برفت نزد جوان
گفت که آماده است کنون بانو بر آن خط و نشان
لیک جوان دادش جواب: «نِی، نزد بانو رو تو مرد
گو که من از کرده ام هستم پشیمان، سردِ سرد
من یکی معشوق دیگر بهر خود دارم دگر
دیگرش نتوان که عشق دیگری را بُرد به سر
عشق یزدان عشق بانو را کنار زد از سرم
عاشق یزدان بگشتم، صاحب دین و حرم»
پس بکرد شکر از گوهرشاد چون خدا بر او شناخت
عشق بانو فانی و عُقبای او با هم بساخت
آن جوانی که چنین بر نور حق لایق بُود
شیخ صادق، همدانی نام آن عاشق بُود
از فیوض عشق بر یزدان و دلپاکی خود
در همان مسجد، امامِ جمعه و واعظ بشد
ای خوشا بر حال آن کارگر و آن وصف و حال
کِی شود حالش به دست آرم؟ رها گردم ز قال
کی شود عشقی به یزدان در دلم رویش کند؟
کی شود روحم به سوی نور حق پویش کند؟
کی شود دل را از آن عشق قدیم و آتشین؟
رهنمون گردم به سوی عشق بر یزدان و دین
کی شود خود را رها سازم از این عالم خاک؟
سوی یزدان پر زنم از برکت این عشق پاک
کِی شود این استوار بر درگه یزدان رود؟
عشق آن سادات دارد، او گوهرشادش شود
ابوالفضل سرلک، متخلّص به استوار
[1] -شاهرخ فرزند تیمور لنگ بود که بعد از مرگ تیمور، بر مشرق ایران پادشاهی کرد.
[2] - نجیب و باوقار
[3] - به معنای درست و صحیح و سالم
[4] - دو مسجد
[5] - آخر و عاقبت و آخرت
[6] - آتش
[7] - روبند. پارچهای معمولاً سفید رنگ که زنان مسلمان و محجّبه و چادری بر روی صورت خود میانداختند که صورت خود را از نامحرم بپوشانند.
[8] - یاوه. حرف چرند که بیمار در حالت بیماری بر زبان میآورد.
[9] - درماندگی، بیچاره بودن
[10] - به معنای جای پست و پایین. در اینجا به معنای خوار و ذلیل شدن در راه آن عشق میباشد.
[11] - بدون ترس. بی واهمه
[12] - دارو