روزی

سائلی آمد به نزد حضرت موسی نبی

گفت: که ای موسی توانی که دهی نان شبی؟

چند روزی است که تناول نکنم قوت و غذا

دِرهمی ده تا رها سازم دل خویش از عزا

حضرتش گفت: که چرا تو مال بی زحمت خوری؟

تن به کار ده، کار کن تا از خدا روزی بری

مرد گفت: بی هنرم، نیست مرا هیچ کار و بار

راه بر من بنما تا در شود این حال زار

حضرتش مالی به او داد تا که او تامین کند

آلت و ابزار کار تا خار از زمین کَنَد

بعدِ چند روزی بیامد مرد پیش حضرتش

قرض خود پس داد و شکر حق کرد از رحمتش

چونکه پرسید مرد ز موسی، هان تو ای از غم جدا

روزی من هست چه میزان نزد او مرد خدا؟

حضرتش فرمود که روزی تو در نزد رحیم

در نظر باشد سه درهم، تو ز لطف او سهیم

باز گفت موسی: که ای مردِ نشان گردیده راه

رو تو زن گیر و دو تا شو از سر حُکم ِاله

مرد کرد طاعت امر و رفت و همسر برگزید

از تمام هرزه‌گردی‌های خود هم دل برید

از قضا در آن بهار بارید چنان از آسمان

آب باران که فزون شد خار بیابان عیان

چون‌که خار کند و فروخت و مال خود افزوده کرد

دم به دم شکر خدا و حضرت موسی بکرد

بعد چندی اشتری تامین کرد از بهر خویش

خار را بر پشت اشتر می‌نهاد و خود به پیش

اشترش اول یکی و بعد دو تا و بعد سه تا

پیرهن کهنه در آورد و بپوشیدش ردا

اشتران بفروخته و بر او بماند یک اُشتری

پول اشتر را بداد کالا، فروخت بر مشتری

تازه تاجر در همان اول تجارت که نمود

روزی بسیار بخورد و مال پاک از خلق رُبود

در پی چندین و چند کسب حلال در معامله

مال او افزون شد و تاجر بشد در قافله

بعد چندی مرد بیامد نزد موسای نبی

گفت: که ای موسی کنم دعوت تو را شام شبی

حضرتش کردش قبول و شام آن منزل چشید

شکر حق کرد تا که آن مرد را به آن حالت بدید

خانه‌اش قصری چنان و مرد را مال و منال

کرد فرمایش که الحق تو خوری مال حلال

مرد گفت: یا حضرتا، روزی من اکنون چه است؟

پاسخش را داد که روزی تو را همان سه هست

کرد عجب مرد و بگفتش هان که ای مرد خدا

وضع و حالم را ببین، بنگر تو بر شال و قبا

چند غلام دارم که بر هر یک سه درهم من دهم

پس چگونه است که سه درهم من فقط روزی خورم؟

چونکه حضرت این شنید، فرمود که ای کار آفرین

روزی تو هست سه درهم، شکر کن و بر جا نشین

آن چه را امروز تو می بینی در اطراف تو هست

روزی آن همسر و بچّه است که یزدان داده است

هر کسی نزد خدای خود به حد روزی خورد

زین سبب از لطف حق در قوت و مال سهمی برد

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار