شعر بز و گوسفند

بز و گوسفند

گلّه‌ی چوپان پر از بز بود و گوسفندی صبور
صبح به صبح بهر چرا می برد همه بر دشت دور
بز به هر ره در جلو می رفت و گوسفند در عقب
این مرام بز بود، بر دیگران باشد لقب[1]
در مسیری بوته‌ی خاری به چشم بز بخورد
از سر حرص و طمع سیر دلش زآن خار خورد
چونکه بز مشغول خار شد، گوسِفند از پیش رفت
فاصله افتاد میان بز و او، از هشت و هفت
بز به دنبالش برفت تا فارغ از آن خار شد
گام خود را تند گرفت تا گوسفند آشکار شد
ناگهان بر جوی آب کوچکی گوسفند رسید
لاجرم بهر عبور از جوی آب، از آن پرید
چونکه او بالا پرید و دمبه سر بالا نهاد[2]
عورتش را لحظه ای بز دید و خنده سر بداد
هُو کشید در بین گلّه، طعنه زد بر گوسفند
دیدم آن پنهان تو، سخره گرفت این را ز چند
چون که بز تکرار نمود طعنه زدن از آن طریق
گوسفند آمد به نزدیکش، بگفت ای نارفیق
عمر طولایی است که تو از پیش گلّه رفته‌ای
من به حرمت در پس گلّه شدم، چون خسته‌ای[3]
پشت من بر حکم یزدانی بود پوشیده بار
عورتم را کس ندید، هرگز به این دشت و دیار
لیک که تو پشتت بود عاری ز هر حُجب و حیا
آن دُمَت هم رو به بالا هست و نیست جای ادا
من به عمری دیدم آن زشتی و دَم بستم کلام
خود رها کرده ز عیب‌یابی و آن افکار خام
لیک که دست بر قضا دیدی به یک ره زشت ما
آبرویم را ببردی و شدم انگشت نما
این مرام عدّه‌ای از مردمان ما بود
وای از آن روزی که یک زشتی ما پیدا شود
دیده بندند بر همه خو‌ش‌نامی پیدای ما
لیک که آن زشتی ببینند و کنند قال و صدا
کور شوند از دیدن زشتی آشکار کسان
بند کنند بر دیدن زشتی ما، آن هم نهان

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار


[1] - طبیعت بز این است که در هر گله پیش گام است و جلوی گله حرکت می کند.

[2] - زمانی که گوسفند بالا پرید، دمبه اش بالا رفت

[3] - استعاره از اینکه حرکت گوسفند در انتهای گله، به مانند انسان خسته ای است که در انتهای یک جمعیت حرکت می کند.

شعر شُکوه اربعین

شُکوه اربعین
یکی نهضت شدست برپا، از آن سوگ و غم عُظمی
چو سیلابی خروشان است، همه زُوّار آن مولا
چه پرشور است این نهضت، چه زیبا هست این اخلاص
پس از زیبایی آن ظهر[1]، شکوه اربعین حالا
شکوه اربعین دیدم، به هنگام خلوص خلق
به رهپیمایی زائر، به مهمانداری آنها
شکوه اربعین دیدم به آن جمعیت پرشور
به آن موج پر از احساس، به آن بغض دل شیدا
شکوه اربعین دیدم، به هر موکب، به هر منزل
به هر تیر و عمود ره، به آن گرمای در صحرا
یکی ظرف غذا بر سر، یکی تعارف زند بر آب
یکی گرد رهی شوید، یکی دستی زند بر پا
یکی منزل همه خواند، یکی شوید لباس خلق
یکی با شوق دم میکرد، همه چای عراقی را
یکی آرد گلاب از پیش، یکی اسفند دهد بر دود
یکی قرآن بگیرد سر، یکی شربت و یا خرما
همه حاجت به دل دارند، همه امید به نور حق
دل بشکسته‌ آوردند به نزد عُروَتُ الوُثقی[2]
چو پیمودند این ره را، پیاده با دلی مشتاق
پس از ابن مظاهرها، همه گشتند جابرها[3]
هوای اربعین هر سال، چو افتد بر دل و جانم
دل و چشمم پر از حسرت، که جا ماندم همه سالها

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار


[1] - اشاره به فرمایش حضرت زینب که در تفسیر ظهر عاشورا فرمود: «ما رَأَیتُ اِلّا جَمیلاً... چیزی جز زیبایی ندیدم.»

[2] - به معنای چنگ زدن به دست آویز محکم و استوار که استعاره از اهل بیت (س) است که واسط اتصال خلق به خدا می باشند.

[3] - حبیب ابن مظاهر 2 مرتبه در راه امام حسین کشته شد و جابرابن عبدالله انصاری اولین زائر امام حسین پس از شهادت ایشان بود. این مصرع اشاره به این دارد که اگر این خلایق نتوانستند همچون حبیب در راه امام کشته شوند، همچون جابر برای زیارت ایشان آمده اند.