بعد از شعر گوهرشاد، شعر توبۀ نبّاش کفن دزد، بغض دیگر استوار است. آیا می شود آن خدایی که بهلول نبّاش کفن دزد را بخشید، این استوار را ببخشد؟

توبۀ نبّاش کفن دزد

روزی پیغمبر درون مسجدی بنشسته بود

حلقه‌ای از جمع یاران دور ایشان بسته بود

چون که وارد شد معاذبن جبل[1] بر آن رسول

گفت جوانی اشک‌ریزان در برون است و خَجول[2]

رو ندارد نزدتان گردد شرفیاب حضور

امر کرد حضرت که او را آورد، باشد صبور

از صحابه خواست رسول تا دور او را ترک کنند

بلکه او باشد معذّب، حال او را درک کنند

چون معاذ آورد جوان را نزد پیغمبر به شرم

گریه‌ها می‌کرد جوان، از سینه می‌زد آه گرم

گفت به او حضرت که مشکل را چه باشد ای جوان؟

گفت زبان از گفتن بار گنه هست ناتوان

گفت به او حضرت، گنه هر قدر که هست بیش و بزرگ

لیک خداوند رحیم آمرزد آن، هر قدر سِتُرگ[3]

گفت ز کوه‌ها هست گناه من بزرگ‌تر ای نبی

گفت خدا بخشد گنه را با دعایی در شبی

گفت که نابخشودنی هست این گنه، عذرم بدار

گفت چه باشد آن گنه؟ بر من بگو ای شرمسار

گفت که هفت سال است کفن دزدم ز مِیّت‌های شهر

کار و بار من همین دزدی بود، زین عصر و دهر[4]

یک دمی گشتم خبردار دختری را مُرده است

اهل و فامیلش جسد را بهر تدفین برده است

قبر او کردم نشان و شب برفتم سوی آن

قبر او بشکافته و دیدم تن بی‌روح و جان

چون کفن را من درآوردم و عریان شد بدن

وسوسه گشتم به شهوت، بر تن عریان زن

زآن کمال و حُسن و زیبایی که چشمانم بدید

حُقّۀ ابلیس و تحریکش مرا در دام کشید

عِفّتش را لکّه‌دار کردم، نمودم من زنا

بی‌کفن او را به گور انداخته، گشتم رها

چون‌که دور گشتم به چندین گام از آن صحنه به صبر

ناگهان آمد صدایی از زن میّت و قبر

گفت: که اُف بر تو مرا این‌گون میان مردگان

لخت و عریان و جُنُب تنها رها کردی عیان

چون‌که فردا هر که من بیند، بگردم روسیاه

روز محشر نزد یزدان من دهم بر این گواه

گر که فردای قیامت سر رسد، ای بی‌حیا

گو چه پاسخ می‌دهی بر من از این فسق و خطا؟

آمدم بر خود، چو بشنیدم ز میّت آن صدا

نادمم، هستم پشیمان، روسیاه نزد خدا

ناگهان پیغمبر از دنیای خشم بر او بگفت

دور شو ای فاسق پست، زآن‌که ابلیسی تو جفت

بیم آن دارم یکی آتش هم اینک سرزند

دامن ما را بگیرد، بر تن و پیکر زند

چون جوان گشت ناامید از رحمت پیغمبرش

لعن بکرد ابلیس را، از آن‌چه آورد بر سرش

لاجرم بر سر در منزل برفت با قلب خُرد

مختصر نانی و آبی را به‌همراهش ببُرد

کهنه دلقی[5] بر تنش کرد و یکی کیسه به دوش

نی غذایی سیر بخورد و نی که آبی سیر به نوش

طوق زنجیری به دست و گردن و پایش ببست

ضجّه می‌زد، ناله می‌کرد، رو به یزدان هر دو دست

آن تنِ خسته و نالان می کشید بر ریگ داغ

منتظر بر عفو ایزد تا که گیرند زاو سراغ

روز و شب در آن تزرّع یاد یزدان می‌نمود

تا که عُقبت نور حق بر درگهش راهی گشود

چون‌که آمرزیده گشت از سوی یزدان رحیم

بر پیامبر وحی شد، آیه به قرآن کریم[6]

زآن‌که احمد آیه را بشنید و مفهومش بدید

از برای جستجوی آن جوان از جا پرید

جز معاذ را هیچ کسی از حال وی آگه نبود

همره احمد بشد، او را بیافت حین سجود

گریه‌ها می‌کرد جوان و ضجّه‌ها می‌زد هنوز

ناله‌ها بر درگه یزدان بداشت با آه و سوز

چون‌که نزد آن جوان حضرت برفت از روی مِهر

دست او بگرفت به گرمی، بوسه زد بر روی چِهر[7]

گفت که مژده ای جوان، ایزد ببخشیده است تو را

پاک نمودی آن گنه، با توبه و ذکر و دعا

باز نمود آن قفل و زنجیر از تن و از پای او

گَرد ز چِهر بنشاند و پاک کرد از رخش اشک‌های او

دست او بگرفت، سرش بر سینۀ خود می‌فشرد

آن جوان بر مِهر پیغمبر سر و جان می‌سپرد

رو به سوی مردمان کرد و بفرمود این کلام

همچنان بهلول نبّاش توبه‌گر باشید بنام

اشک در چشمان من حلقه ببست چون این شنید

در عجب هستم از این مهربانی ربّ مجید

به کلام‌الله حق، در عجبم از کردگار

زان چگونه او ببخشید آن جوان نابکار

استوارا بر خودت بنگر، بر آن حال خراب

یادت آید آن همه غفلت و عمری ناثواب

عمری راه نادرستی را برفتی از غرور

مُشتَبه گشتی بر آن ایمان ناکافی و کور

روسیاه و شرمسار از آن گنهکاری خویش

آمدم بر درگه یزدان، پشیمانم ز پیش

بارالها کی شود بر این خطارکار از حرم

مرحمت بنموده و عفوش نمایی از کرم؟

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار


[1] - از صحابۀ پیغمبر

[2] - خجالت زده و شرمسار

[3] - بزرگ

[4] - زمانه، روزگار

[5] - پیراهن

[6] - آیه 135 سوره آل عمران

[7] - اختصار از چهره، صورت