شعر کفرگو
کفرگو
آمدند جمعی کثیر بر حضرت موسی امام
عرض شد:یابن رسول دنیا شدست بر ما حرام
مردکی بی عقل و فهم دائم بگوید کفر و فحش
با زبان تلخ خود این گونه است سرمست و خوش
هر چه گوییم ما به او دائم نفوس بد زند
ناسزا گوید به مولا، بر پیامبر لعن دهد
گفت حضرت: او رها کرده به نزد من، رَوید
مَحفَظت از این جوان را هفته ای دستم دهید
عرض شد: یا حضرتا، او ناسزاگویی بد است!
منکر دین و علی و فاطمه و احمد است!
باز حضرت آن کلام تکرار نمود بر آن گروه
لیک بیم مردمان که حضرت آید بر ستوه
دید حضرت آن جوان هر روز بیاید نزد او
بر سرباغ و درخت، بی غُرّ و لُند و گفت و گو
کار کند نزد امام بهر معاش و نان و آب
موقع کارش به کار و موقع خوابش به خواب
آن عبادت که امام داشت در نماز ظهر و عصر
آن جوان هم آن نمود، نزد امام، بی حد و حصر
بعد چندی کار او سنگین نمود موسی امام
لیک جوان کارش نمود تا هفته اش گردید تمام
آمدند مردم به نزد ابن صادق بعد چند
عرض شد: دانیم که اخلاقش بود بسیار گند
گفت حضرت:که شما هستید سخت در اشتباه
این جوان سالم بود، بی لعن و کفر و بی گناه
گر زمانی کفر گفت در پاسخ هر بنده ای
یا هجوم آور د به جمع چون اسد درّنده ای
این شما هستید که کفری کرده اید این مرد را
ورنه آرام است، نه کفر گوید نه حرف سرد را
ابوالفضل سرلک متخلص به استوار
ابوالفضل سرلک اهل منطقۀ گوشۀ شهرستان خمین استان مرکزی میباشد که بنابر برخی رنجشها و سختیهایی که در زندگی با آنها مواجه شده، اما مانند کوه استوار مانده و خود را نباخته؛ تخلص استوار را برای خود برگزیده است. استوار اولین شعرش را در یک شب احیاء و پس از تلاش برای رهایی از عشقی زمینی و نافرجام، در سال 1382 نوشته است. وی از سبک پروین اعتصامی در اشعارش پیروی میکرد و از امثال و حکم فارسی و مذهبی و آموزنده، الهام میگرفت. کلام همیشگی استوار: "آنانکه مرا سوزاندند، به یزدان پاک واگذار نمودم."