کفرگو

آمدند جمعی کثیر بر حضرت موسی امام

عرض شد:یابن رسول دنیا شدست بر ما حرام

مردکی بی عقل و فهم دائم بگوید کفر و فحش

با زبان تلخ خود این گونه است سرمست و خوش

هر چه گوییم ما به او دائم نفوس بد زند

ناسزا گوید به مولا، بر پیامبر لعن دهد

گفت حضرت: او رها کرده به نزد من، رَوید

مَحفَظت از این جوان را هفته ای دستم دهید

عرض شد: یا حضرتا، او ناسزاگویی بد است!

منکر دین و علی و فاطمه و احمد است!

باز حضرت آن کلام تکرار نمود بر آن گروه

لیک بیم مردمان که حضرت آید بر ستوه

دید حضرت آن جوان هر روز بیاید نزد او

بر سرباغ و درخت، بی غُرّ و لُند و گفت و گو

کار کند نزد امام بهر معاش و نان و آب

موقع کارش به کار و موقع خوابش به خواب

آن عبادت که امام داشت در نماز ظهر و عصر

آن جوان هم آن نمود، نزد امام، بی حد و حصر

بعد چندی کار او سنگین نمود موسی امام

لیک جوان کارش نمود تا هفته اش گردید تمام

آمدند مردم به نزد ابن صادق بعد چند

عرض شد: دانیم که اخلاقش بود بسیار گند

گفت حضرت:که شما هستید سخت در اشتباه

این جوان سالم بود، بی لعن و کفر و بی گناه

گر زمانی کفر گفت در پاسخ هر بنده ای

یا هجوم آور د به جمع چون اسد درّنده ای

این شما هستید که کفری کرده اید این مرد را

ورنه آرام است، نه کفر گوید نه حرف سرد را

ابوالفضل سرلک متخلص به استوار